ذهن و كتاب:

نگاهي تاريخي به نقد ادبي روان­كاوانه[۱]

نورمن هالند[۲] ۲۰۰۰

[با تشكر از دكتر نورمن هالند كه اجازه­ دادند ترجمه­ي فارسي مقاله را در اين وب­لاگ منتشر كنم.]

Norman Hollandنخستين چيزي كه بايد به آن اشاره كنم اين است كه عنوان اين نوشته نشان­دهنده­ي تكليفي ناممكن است. حوزه­ي نقد ادبي روان­كاوانه را نمي­توان در نوشتاري كوتاه بررسي كرد. نقد ادبي ميداني گسترده دارد. كتاب­نگاري[۳] كلاسيك نورمن كايل[۴] در اين زمينه كه دو جلد حجم دارد و حاوي ۲۰۰۰ عنوان است (كايل ۱۹۸۲)، تنها شامل مواردي است كه تا سال ۱۹۸۰منتشر شده­اند.

علاوه بر آن، بررسي دوباره­ي اين حوزه نيز نفع چنداني ندارد. به اين موضوع بارها توسط افراد مختلف و از جمله تنها چند بار توسط خودم پرداخته شده است (به شوارتز[۵] و ويلبرن[۶] ۱۹۸۲؛ ناتولي[۷] و راش[۸] ۱۹۸۴؛ رايت[۹] ۱۹۸۴؛ هالند ۱۹۷۶، ۱۹۸۶، ۱۹۹۰، ۱۹۹۳ نگاه كنيد). به جاي آن مي­خواهم در اين جا روش­هايي كلي براي تفكر درباره­ي نقد روان­كاوانه ارايه دهم. به طور خاص، مايلم روش­هايي براي انديشيدن درباره­ي گذشته و پيشينه­ي نقد روان­كاوانه ارايه دهم، و اشاره كنم كه اين حوزه در آينده بايد به كدام سمت­وسو برود، و اكنون و در حال حاضر بايد به چه بپردازد.

(۱)

به طور خلاصه، نكته­ي اصلي در درك پيشينه­ي نقد روان­كاوانه آن است كه بدانيم موضوع نقد ادبيْ كتاب است و موضوع روان­كاويْ ذهن. بنابراين، نقد روان­كاوانه تنها مي­تواند به ارتباط ذهن­ها با كتاب بپردازد. اما مفهوم ذهنِ مرتبط با كتاب چيست؟ سه گونه [ارتباط ذهن با كتاب] وجود دارد كه فرويد به شكلي باورنكردني در اولين اظهارات خود درباره­ي ادبيات، در نامه­اي به فليس[۱۰] در ۱۵ اكتبر ۱۸۹۷، آن جا كه درباره­ي اديپ شهريار[۱۱] بحث مي­كند، به آن اشاره كرده است. فرويد در آن نامه مفهوم تعارض اديپي[۱۲] را در پاسخ (يا واكنش) مخاطبان به اديپ و كاراكتر هملت (ناتواني هملت از عمل كردن) به كار مي­گيرد، و به نظرپردازي درباره­ي نقش احساس گناه اديپي در زندگي ويليام شكسپير[۱۳] مي­پردازد. اين سه، افرادي هستند كه نقد روان­كاوانه مي­تواند درباره­ي آنان سخن بگويد: مؤلف، مخاطب، و برخي شخصيت[۱۴]­هاي بازنمايي­شده يا مرتبط با متن. از آغاز [نقد روان­كاوانه] تاكنون، تركيب[۱۵] اين سه هيچ تغييري نكرده است: مؤلف، مخاطب، يا اشخاصي كه از متن برگرفته شده­اند. اين­ها سه ذهني هستند كه نقد روان­كاوانه به آن مي­پردازد. چگونگي مواجهه­ي نقد روان­كاوانه با اين سه ذهن وابسته به گرايش منتقد است. آيا منتقد روان­كاو كلاسيك، روان­شناس "من"[۱۶]، از پي­روان لكان[۱۷]، عضوي از مكتب رابطه با ابژه[۱۸]، از پي­روان كوهات[۱۹] و ... است؟ هر يك از مكاتب مختلف روان­كاوي الزاماً سبكي متفاوت را در نقد ادبي روان­كاوانه ايجاد مي­كنند.

در مراحل آغازين نقد روان­كاوانه، منتقدان كاري بيش از آن انجام نمي­دادند كه عقده­ي اديپ و گاهي نماد[۲۰]ها و پيراكنش[۲۱]­ها را در آثار ادبي تشخيص بدهند. اين منتقدان معمولاً عقده يا لغزش زبان[۲۲] يا نماد فاليك[۲۳] را به ذهن مؤلف ربط مي­دادند، مانند مطالعات فرويد درباره­ي داستايوسكي[۲۴] يا داوينچي[۲۵]. از نمونه­هاي آشناي ديگر از اين دست مي­توان كتاب ارنست جونز[۲۶] درباره­ي هملت (۱۹۴۹) كه به چاپ­هاي مكرر رسيده يا تحليل­هاي ماري بناپارت[۲۷] از پو[۲۸] (۱۹۳۳) را نام برد. (مجموعه­هاي مرتبط شامل اين­ها است: فيليپس[۲۹] ۱۹۵۷؛ مانهايم[۳۰] و مانهايم ۱۹۶۶؛ رويتن­بيك[۳۱] ۱۹۶۴).

با شروع تعريف مراحل پيش­ـ اديپي[۳۲] توسط روان­كاوان (مراحل دهاني[۳۳]، مقعدي[۳۴]، پيشابراهي[۳۵] و فاليك) گستره­ي فانتزي­هايي كه مي­توان در متن ادبي تشخيص داد از مثلث­هاي اديپي به فانتزي­هاي مرتبط با پول، بلعيدن[۳۶] و بلعيده شدن، رفتن به جاهاي خطرناك، فانتزي­هاي مرتبط با كنترل، جاه­طلبي، خشم و مانند آن گسترش يافت، مانند مطالعات مشهور فيليس گريناكر[۳۷] درباره­ي سويفت[۳۸] و كارول[۳۹] (گريناكر ۱۹۵۵) يا خوانش ادموند ويلسون[۴۰] از بن جانسون[۴۱] به عنوان يك شخصيت مقعدي (ويلسون ۱۹۸۴) يا مطالعات دقيق كِنِت بورك[۴۲] درباره­ي آنتوني و كلئوپاترا[۴۳]، كوريولانوس[۴۴]، و "كوبلا كان"[۴۵]" (بورك ۱۹۶۶الف، ب، ج).

شارل مورون[۴۶]، منتقد فرانسوي در سال ۱۹۶۳ به اين نكته­ي مهم اشاره كرد كه همه­ي سطوح فانتزي­ها دگرگونگي[۴۷]­هاي يك­ديگرند كه بر هم افزوده مي­شوند[۴۸]، طوري كه مي­توان انسان را هم­چون رشته­اي از سطوح زمين­شناسي ديد كه فانتزي­هاي دهاني در ژرف­ترين لايه، و بعد از آن سطوح مقعدي و فاليك و ... قرار دارند و هر سطح سطوح بالاتر را ايجاد مي­كند و ردّ خود را بر آن باقي مي­گذارند. البته اين امر با پيوستگي­هايي كه از نظر روان­كاوي در رشد هر انسان مي­بينيم هم­خواني دارد. مورون نشان داد كه از درون­مايه[۴۹]­ي تكرارشونده­ي يك نويسنده مي­توان به "اسطوره­ي شخصي[۵۰]" او، يا به زبان من به "درون­مايه­ي هويت[۵۱]" او پي برد.

پس از آن و با رشد بيش­تر روان­شناسي من، و اخذ نظريه­ي پيچيده­ي دفاع­ها[۵۲]ي من توسط روان­كاوي بود كه ما منتقدان ادبي دهه­هاي ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ قادر شديم، علاوه بر فانتزي­ها، دفاع­ها را نيز در متون رديابي كنيم (براي مثال به كريس ۱۹۵۲ مراجعه كنيد). در اين جا نيز، اغلب هر دوي دفاع­ها و فانتزي­ها را به مؤلف برمي­گردانديم، و نتيجه­ي آن را از بين آثار بسياري از سرگذشت­نگاران[۵۳]، مي­توان در سرگذشت­هاي برجسته­اي هم­چون كارهاي لئون اِدل[۵۴] (۱۹۵۳، ۱۹۷۲)، جاستين كاپلان[۵۵] (۱۹۶۶، ۱۹۸۲)، و سينتيا گريفين ولف[۵۶] (۱۹۷۷، ۱۹۸۶) مشاهده كرد.

اتفاق سودمندتر آن بود كه توانستيم دريابيم كه صوَر ادبي[۵۷] از نظر روان­شناختي هم­چون انواع سازوكارهاي دفاعي عمل مي­كنند. صورت [ادبي] هم در سطح واژه­بندي[۵۸] خاص و هم در ساختارهاي بزرگ­تر خود هم­چون دفاع عمل مي­كند. همانندسازي[۵۹] ما با شخصيت­ها، هم­چون همانندسازي در زندگي [واقعي]، در جهت تنظيم و هدايت احساسات ما عمل مي­كند. براي مثال، قطعات موازي[۶۰] يك نوول يا نمايش­نامه­ي شكسپير، در ذهن خواننده و احتمالاً در ذهن مؤلف، به مثابه نوعي دوپاره­انگاري[۶۱] عمل مي­كند.

جابه­جايي موداليته­هاي حسي[۶۲] در شعر ممكن است مانند نوعي جداسازي[۶۳] عمل كند. نمادپردازي[۶۴] عملكردي در تغييرشكل[۶۵] تمام انواع محتوا در آثار ادبي دارد. و البته عملكردهاي حذفيِ[۶۶] واپس­زني[۶۷] و انكار[۶۸] نيز وجود دارند (به هالند ۱۹۶۸؛ ويتيم[۶۹] ۷۰-۱۹۶۹؛ رز[۷۰] ۱۹۸۰ مراجعه كنيد).

ايده­ي صورت [ادبي] به مثابه دفاع بدان معنا است كه ما مي­توانيم از آثار ادبي­اي سخن بگوييم كه هيچ شخصيتي ندارند، و در آن جا تنها مي­توان درباره­ي صورت آن آثار سخن گفت. ديگر محدود به نمايش­نامه و داستان نبوديم. مي­توانستيم درباره­ي اشعار غنايي[۷۱] سخن بگوييم (براي مثال ساليوان[۷۲] ۱۹۶۷ يا تنن­هاوس[۷۳] ۱۹۷۶). مي­توانستيم نثر غيرداستاني[۷۴] را تحليل كنيم. [در اين­جا نيز] الزاماً اين امور را با ذهن مؤلف ارتباط مي­داديم. براي مثال، مي­توانستيم بگوييم ساختار جملات متيو آرنولد[۷۵] نشان­دهنده­ي انكار تماس جسماني است كه احتمالاً با انكار عمومي سكسواليته در دوران ويكتوريايي مرتبط است (هالند ۱۹۶۸؛ اهمن[۷۶] ۱۹۶۸).

اينك و در دهه­هاي ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، به باور من روان­كاوي به روان­شناسي خود[۷۷] تبديل شده است، گرچه مكاتب مختلف تفاوت­هاي چشمگيري با هم از نظر شيوه­ي پرداختن به مفهوم خود دارند: [پي­روان مكتبِ] بريتانيايي رابطه با ابژه[۷۸]، روان­شناسي خود كوهات، يا بازگشت لكان به روان­كاوي كلامي[۷۹]. هر مجموعه­اي از مقالات از يكي از اين رويكردهاي متفاوت و آشنا استفاده مي­كنند: رابطه با ابژه (وودوارد[۸۰]، شوارتز[۸۱] ۱۹۸۶؛ رودنيتسكي[۸۲] ۱۹۹۳)؛ روان­شناسي من (بوسان[۸۳] ۱۹۸۹؛ برمن[۸۴] ۱۹۹۰)؛ لكان (ديويس[۸۵] ۱۹۸۱؛ استالتز­فوس[۸۶] ۱۹۹۶). [اين مجموعه مقالات] در سبك­هاي متفاوت خود،  از الگوي عمومي نقد روان­كاوانه پي­روي مي­كنند: به كار بستنِ رابطه با ابژه، روان­شناسي خود، يا روان­كاوي لكاني درباره­ي خواننده، مؤلف يا شخصي كه از متن برگرفته شده است. از نظر من، عمده­ترين پيش­رفت بازشناختنِ اين موضوع بود كه رابطه­ي ما با يك اثر ادبي رابطه با يك ابژه­ي گذار[۸۷] يا دگرگوني[۸۸] است. ادبيات در فضاي بالقوه[۸۹] وجود دارد (شوارتز ۱۹۷۵؛ بولاس[۹۰] ۱۹۷۹).

در نقد روان­كاوانه نارسايي­هايي نيز وجود داشته است كه اغلب نتيجه­ي خام­دستي در كاربرد انديشه­هاي روان­كاوانه بوده است: برچسب­زني[۹۱]، آسيب­نگاري[۹۲] و تحليل آن. برخي موفقيت­ها هم وجود داشته است. من فكر مي­كنم كه امروز سرزنده­ترين نقد روان­كاوانه به پرسش جنسيت[۹۳] و شخصيت در شخصيت مؤلف، و جالب­تر از آن براي من، در ذهن خواننده مي­پردازد (هالند ۱۹۷۵؛ فلين[۹۴] و شواي­كارت[۹۵] ۱۹۸۶).

پيش­تر گفتم كه من فكر مي­كنم جالب­ترين بخش نقد روان­كاوانه­ي امروز مواجهه­ي آن با خواننده است. امروزه ما دوره­هاي روان­كاوي در ادبيات و كلاس­هايي براي تحليل پاسخ [يا واكنش] خواننده[۹۶] داريم (هالند و شوارتز ۱۹۷۵؛ هالند ۱۹۷۷، ۱۹۷۸ب؛ برمن ۱۹۹۴). در اين كلاس­ها منتقد يا معلم مي­تواند به خوانندگان كمك كند تا بفهمند كه آنان چه چيزي را به يك اثر ادبي خاص مي­افزايند. وقتي وارد دنياي وسواس­آميز چارلز ديكنز[۹۷] مي­شويد، چگونه واكنش نشان مي­دهيد؟ واكنش شما چيست وقتي وارد دنياي دهاني[۹۸] كريستوفر مارلو[۹۹]، و خشم[۱۰۰] و ميل[۱۰۱] درهم­شكننده­ي او مي­شويد؟ چگونه آن دنياها را شكل مي­دهيد و تغيير مي­دهيد تا با الگوهاي خاص فانتزي و دفاع شما جور بيايد؟ به بيان ديگر، شما چگونه انساني هستيد، و دنياي كتاب­ها و دنياي اطراف خود را چگونه درك مي­كنيد؟

(۲)

اما آينده چه طور خواهد بود؟ تا اين جا به طور بسيار خلاصه پيشينه­ي يك­سده­اي نقد ادبي روان­كاوانه را ارايه داده­ام. آينده چه طور؟

به نظرم چنين مي­آيد كه جهتي كه نظريه­ي روان­كاوي، شامل نظريه­ي ادبي­اش، در قرن بيست­ويكم بايد در پيش بگيرد، آن است كه بينش­هاي حاصل از روان­كاوي را با اكتشافات جديدِ فراهم­آمده از پژوهش درباره­ي مغز و علوم شناختي درهم­آميزد و با هم ادغام كند. اين يافته­ها بسيار قدرتمند هستند، و تا آن­جا كه مطالعه­شان كرده­ام، غالباً در هم­آهنگي كامل با چيزي است كه روان­كاوي از منظري ديگر و برمبناي شواهدي كاملاً متفاوت درباره­ي انسان­ها گفته است. به نظر من آن­چه روان­كاوي يا روان­شناسي به طور عام بايد به آن بپردازد كنار هم قرار دادنِ دانش باليني حاصل از روان­كاوي با دانش نوين مرتبط با نحوه­ي عملكرد مغز در ادراك، حافظه، يادگيري، دوسويه­گي[۱۰۲]، و مهم­تر از همه براي نقد ادبي، چگونگي استفاده­ي ما از زبان است. فكر نمي­كنم اين كار ناممكن يا حتا خيلي دشوار باشد و تاكنون هم تلاش­هايي در اين زمينه انجام شده است: رايسر[۱۰۳] ۱۹۸۴؛ وينسون[۱۰۴] ۱۹۸۵؛ هريس[۱۰۵] ۱۹۸۶؛ مادل[۱۰۶] ۱۹۹۷؛ كندل[۱۰۷] ۱۹۹۸.

آن چه به نظرم دشوارتر مي­آيد ادغام نقد ادبي است با آن­چه درباره­ي مغز و چگونگي اكتساب و كاربرد زبان مي­آموزيم. MRI و اسكن PET به ما اين امكان را داده­اند كه از جريان خون و اكسيژن و چيزهاي ديگر در مغز در زماني كه شخص مي­ترسد يا ادراك مي­كند يا مي­خواند يا به گفتاري گوش مي­دهد عكس بگيريم. دانشمنداني مانند جرالد اِدِلمن[۱۰۸] (۱۹۹۲) يا هانا و آنتونيو داماسيو[۱۰۹] (۱۹۹۴) به ما نشان داده­اند كه چگونه كلمات را در مغز خود مي­فهميم. همان­طور كه لكان گفته بود تناظر ساده­اي بين دالّ و مدلول وجود ندارد. بلكه، براي فهميدنِ يك واژه، مغز بايد سيمايه­هايي مجزا را گرد هم آورد: صداي آن واژه، نقش دستوري آن، و واژه­هاي مشابه و متفاوت ديگر را.

سپس، براي آن كه به معناي آن واژه دست بيابيم، مغز اين انواع گوناگون اطلاعات را از جاهاي مختلف مغز گرد هم مي­آورد و هم­آهنگ مي­كند. به علاوه، مهم­ترين موضوع براي روان­كاو آن است كه نوع اطلاعات موجود، جايِ اين اطلاعات، و عواطف همراه با آن، به شدت شخصي [و منحصر به فرد] هستند. هر يك از ما معناي يك واژه­ي ساده مانند "سگ" يا "گربه" را با توجه به سابقه­ي منحصربه­فرد خود در رابطه با آن كلمه درک مي­کنیم. البته، براي كلمات پيچيده­اي مانند "دموكراسي" يا "روان­كاو" اين نتايج بسيار شخصي­تر از اين نيز هستند.

اين كه هر كدام از ما يك كلمه را به شكلي منحصربه­فرد درمي­يابيم، یعنی آن را به شكلي تعبير مي­كنيم كه با تعبير هر فرد ديگر شباهت و تفاوت دارد. اگر چنين است، پس به طريق اولي[۱۱۰] هر يك از ما متني ادبي را كه شامل واژه­هايي بسيار است، به شكلي منحصربه­فرد تعبير خواهيم كرد. اين تحقيقات جديد تأييدكننده­ي چيزي است كه ما منتقدان [علاقمند به] پاسخِ [يا واكنش] خواننده[۱۱۱] از مدت­ها پيش گفته­ايم. اما دقيق­تر از آن، اين تحقيقات دريافته­هاي روان­كاو از طريق كاناپه[­ي روان­كاوي] را تأييد مي­كنند. يك واژه يا رويداد خاص مانند فاجعه­اي ملي مثل ترور كندي يا سقوط چَلِنجر[۱۱۲] يا بمب­گذاري سفارت در نايروبي و دارالسلام وجود دارد. هر بيمار برحسب سابقه و كاراكتر شخصيِ خود به آن رويداد پاسخ [يا واكنش] خواهد داد. "معنايي" ثابت براي يك رويداد خاص وجود ندارد. به طور مشابه، در متن ادبي هم معنايي ثابت وجود ندارد. بنابراين، من فكر مي­كنم كه اكتشافات علوم مغز نظريه­ي نقد ادبي روان­كاوانه­ي مبتني بر پاسخ [يا واكنش] خواننده را تأييد مي­كنند. اما در صورت عملي بودن، چگونه مي­توانيم اين­ها را در آثار خاص ادبي به كار گيريم؟ مطمئن نيستم. شايد بهتر باشد پاسخ دادن به اين پرسش را براي دانشمندان علوم اعصاب و روان­كاوان داراي گرايش علمي بگذاريم. آن چه بدان مطمئنم اين است كه بهترين آينده­اي كه مي­توانم براي نقد ادبي روان­كاوانه تصور كنم در پيوندي است بين بينش­هاي حاصل از روان­كاوي با بينش­هاي حاصل از علوم اعصاب.

(۳)

تاكنون شرح دادم كه نقد روان­كاوانه در گذشته چه كرده و آن چه فكر مي­كنم در آينده بايد انجام دهد را نيز پيش­نهاد دادم. حالا مايل­ام بگويم كه نقد روان­كاوانه همين الان چه بايد بكند. مي­خواهم قدري به عقب بروم و به يك پرسش بنيادين برسم. مقصود از صرف اين همه انرژي رواني مردم در طي سده­ي گذشته بر سر نقد ادبي روان­كاوانه چه بوده است؟ تمام اين كارها براي چه بوده است؟ و براي چه بايد باشد؟ مقصود نقد ادبي روان­كاوانه چيست؟ و اصولاً مقصود از هر گونه نقد ادبي چيست؟

در دهه­ي ۱۹۶۰، منتقدان ادبي موضوع كار خود را به طور گسترده­اي وسعت بخشيدند تا تقريباً هر آن چه را مرتبط با زبان است دربرگيرد. اكنون، در كلاس­هاي ادبيات يا مجلات علمي مباحثاتي را مي­يابيد كه نه فقط درباره­ي فلان شعر يا داستان يا نمايش­نامه يا نويسنده، بلكه درباره­ي جنسيت، نژاد، سياست، انسان­شناسي، جامعه­شناسي، زبان­شناسي، همه­ي انواع علوم، و البته روان­كاوي است. نياز به گفتن نيست كه معدود مدرسان [زبان] انگليسي هستند كه واجد استعداد جامعي باشند كه اين مباحثات به آن نياز دارد. شايد به همين دليل بهتر باشد كه بر آن بخش از نقد ادبي تمركز كنيم كه درباره­ي ادبيات، و به طور خاص شعر يا داستان يا نمايش يا فيلمي خاص سخن مي­گويد، يعني كاري كه منتقدان ادبي روان­كاوانه مي­كنند.

مقصود و فايده­ي آن چيست كه بگوييم هملت عقده­ي اديپ داشت و ممكن است شكسپير هم چنين بوده باشد؟ چه فايده دارد بگوييم اتللو[۱۱۳] و ياگو[۱۱۴] ازدواج هم­جنس­گرايانه داشته­اند؟ مقصود از نقد ادبي روان­كاوانه چيست؟ مقصود نقد ادبي چيست؟ نقد ادبي، و هرگونه نقدي، بر مقصود خود ادبيات استوار است، چرا كه نقد، در نهايت، چنان كه گفته­اي كهن اشاره مي­كند، خدمت­كار[۱۱۵] بانوي هنر[۱۱۶] است. در اين جا به پرسشي عمده­تر مي­رسيم. مقصود ادبيات چيست؟

به نظر من، اغلب و شايد همه­ي نظريه­هاي ادبيات به شكلي كلي در دو مقصود براي ادبيات با هم توافق دارند. اين دو مقصود را هوراس[۱۱۷] در هنر شاعري (Ars Poetica) به ساده­ترين شكل بيان كرده است:
 aut prodesse aut delectare. در اين­جا Delectare به معني محظوظ كردن[۱۱۸] است كه مفهوم آن به اندازه­ي كافي روشن است. ما به قصد يك تجربه­ي لذت­بخش است که به ادبيات رو مي­كنيم. اصطلاح ديگر هوراس، يعني prodesse، را معمولاً به "آموزش دادن[۱۱۹]" يا "درس دادن[۱۲۰]" يا "روشن كردن[۱۲۱]" ترجمه مي­كنيم. مفهوم اين اصطلاح قدري مشكل­تر به نظر مي­رسد.

در دوران ركود در پيشينه­ي ادبيات، مردم مي­گفتند كه prodesse به معناي آموختنِ اخلاق بهتر است. اين نگاه نقطه نظر كساني مانند جسه هلمز[۱۲۲] يا ريدر مك­گافي[۱۲۳] است. چنين ديدگاهي چندان پيچيده[۱۲۴] و چنين ادبياتي آن چنان لذت­بخش نيست. اما آن زمان، در جامعه­ي فاليك ما، سياست­مداران به ندرت علاقه­اي به هنر از خود نشان مي­دادند (اپل[۱۲۵] ۱۹۹۸).

معنای ديگر prodesse مي­تواند از ديدگاه فرد باسواد و بدون تحصيلات عالي[۱۲۶] باشد كه كتاب را بررسي مي­كند. "اين داستان به ما مي­گويد كه زندگي در يك آژانس تبليغاتي چگونه است". "اين [اثر] گزارشي دقيق و حساس از زندگي در يك مزرعه در مينه­سوتا در سال ۱۹۰۳ است." [در اين ديدگاه] prodesse يا روشنگري به معناي دادن اطلاعات مبتني بر واقعيت به شما است. ولي ما اوليسس[۱۲۷] را به خاطر تصويري كه از دوبلين سال ۱۹۵۰ ارايه مي­دهد، و گتسبي بزرگ[۱۲۸] را براي [اطلاعات] جغرافيايي لانگ آيلند[۱۲۹] نیست که مي­ستاييم.

به نظر من در ديدگاهي كه چندان محدود و بنيادگرا[۱۳۰] نباشد، محظوظ كردن، delectare، در فرمول[۱۳۱] هوراس عبارت است از تجربه­ي ورود به دنياي تخيلي[۱۳۲] خلق­شده توسط نويسنده. من مي­توانم از مردانگي شكارچيان و سربازان همينگوي[۱۳۳] لذت ببرم. مي­توانم از ذهن به­شدت بين­فردي خانم دالووي[۱۳۴] لذت ببرم. مي­توانم از زن­نوازي[۱۳۵] موجود در رمانس­هاي سر والتر اسكات[۱۳۶] يا زياده­خواهي[۱۳۷] دنياي ديكنز لذت ببرم. به عبارت ديگر، مي­توانم از درون­مایه­هاي انساني، چه درون­مایه­هاي خوب و چه درون­مایه­هاي بد، با واسطه­ي خواندن [متون] لذت ببرم.

اگر آن­چه گفتيم مربوط به رويه­ي لذت فرمول هوراس باشد، رويه­ي تدريس يا آموزش آن چيست؟ در اين جا هم اگر ديدگاهي را در پيش بگيريم كه كم­تر محدود و بنيادگرا، و سياست­مدارانه­تر باشد، به نظر من آموزشي كه خودِ ادبيات ارايه مي­دهد، درك اين تجربه­ها، ذهن اين نويسندگان و اين دنياهاي بيگانه است. نه داوري اخلاقي كردن درباره­ي آن­ها و نه نسخه­برداري از اطلاعات آن­ها، بلكه درك آن­ها به كامل­ترين شكل ممكن، طوري كه بتوانند بخشي از تجربه­ي كلي ما از زندگي شوند. حال مقصود نقد ادبي چيست؟ نقد ادبي، و هرگونه نقدي، بر مقصود خود ادبيات استوار است، چرا كه بنابر يك گفته­ي قديمي، نقد تنها، خدمت­كار بانوي هنر است. به نظر من نقش منتقد به موازات نقش نويسنده قرار دارد: نقش منتقد هم prodesse aut delectare است، حظ بخشيدن و آموزش دادن، اما بسيار محدودتر از آن­چه نويسنده انجام مي­دهد. منتقد حظ بخشيدن و آموزش دادن را در ارتباط با ادبيات انجام مي­دهد. يعني، منتقد بايد انديشه­هايي را در اختيار شما بگذارد كه شما را قادر كند بر حظ خود بيفزاييد.  منتقد بايد به شما بگويد "اين را ببين، به آن توجه كن، ببين آن ديگري چه مي­كند. اگر اين جنبه­هاي اثر را مشاهده كني، از آن تجربه­اي بهتر خواهي داشت. مي­تواني به شكلي خيالي[۱۳۸]­تر، هم­دلانه­تر و راضي­كننده­تر وارد دنياي آن كتاب شوي". منتقد با اين روش مي­تواند بر لذتي كه از يك كتاب مي­بريد بيفزايد و به شما كمك كند تا لذت خود را هم درك كنيد. نقد بايد به ما كمك كند تا هم تجربه­ي خود را از لذت ادبي درك كنيم و هم خودمان را به عنوان تجربه­كننده درك كنيم. در نهايت، نقد بايد هم منتقد و هم خواننده­ي معمولي را قادر كند تا از فرمان اوليه[۱۳۹]­ي بالاي معبد سروش دلفي[۱۴۰] پي­روي كند: خويشتن را بشناس[۱۴۱]. هنر آن تجربه را در اختيار ما قرار مي­دهد و نقد ادبي بايد دركي از آن تجربه را به ما بدهد.

اين چنين است عملكرد نقد ادبي به مثابه خدمت­كار بانوي هنر. نقد ادبي كمك مي­كند تا ادبيات هم به لذت بخشيدن و هم به آموزش دادن دست يابد. گاهي اوقات نقد ادبي، خود تجربه­اي زيبايي­شناختي[۱۴۲] است، اما اغلب چنين نيست. گرچه حداقل نقد ادبي بايد به ما كمك كند تا برخي تجارب زيبايي­شناختي را شكل دهيم و با خود از آن سخن بگوييم، آن را از واژگان نويسنده برگيريم و به واژگان خود و در دنياي تجربه­هاي خود درآوريم و آن­چه را انجام مي­دهيم درك كنيم. به بيان ديگر، آموزش به حظ بخشيدن كمك مي­كند و حظ بخشيدن به آموزش.

در اين معنا، هر نقد ادبي از معرفتِ روان­شناختي سود خواهد برد. هر چه روان­شناسي بهتر باشد، نقد بهتر خواهد بود.

من [نوشته­ي خود را] چنين آغاز كردم كه نقد ادبي درباره­ي كتاب­ها است و روان­كاوي درباره­ي ذهن­ها. منتقدان [علاقمند به] پاسخ [يا واكنش] خواننده و دانشمندان علوم مغز استنباط مهم ديگري را نيز بر آن مي­افزايند. تنها راه براي شناختن يك كتاب از ذهن عبور مي­كند. تنها راه براي شناختنِ يك كتاب (و براي شناختن هر نوع اثر هنري) از طريق برخي فرايندهاي انسانيِ ادراك صورت مي­پذيرد، يا از ذهن خودتان يا به وسيله­ي گفته­ي فردي ديگر درباره­ي آن كتاب يا نقاشي. بنابراين، در سخن گفتن از تمام كتاب­ها مؤلفه­اي روان­شناختي وجود دارد. منتقدان ارتودكسِ [داراي رويكرد] غيرروان­شناختي اغلب چيزي درباره­ي آن عنصر روان­شناختي نمي­گويند. ايشان آن جزء را ناگفته باقي مي­گذارند يا حتا انكار مي­كنند. اما همواره در آن چه منتقد مي­گويد عنصري از شخصيت او وجود داردـ وگرنه چرا نام خود را بر مقالات­مان مي­گذاريم؟ حالا اين وضع ايده­آل نقد چگونه به طور خاص به نقد ادبي روان­كاوانه برگردانده مي­شود؟ فرض كنيد من بگويم كه ديكنز نويسنده­اي وسواسي است. [با اين كار] به شما يك فن­واژه[۱۴۳] داده­ام. شما مي­توانيد [با اين فن­واژه] بر كيفيتي كه تجربه مي­كنيد نامي بگذاريد. من به شما راهي براي تفكر درباره­ي آن [تجربه] نشان مي­دهم. به شما اين فرصت را مي­دهم كه دريابيد وسواس چيست، شبيه چه احساسي است، و چنين شخص [ـ ِ وسواسي] چه نوع تخيلاتي دارد و در چه دنيايي قرار دارد. من با پل زدن به تجربه­ي باليني روان­كاو درباره­ي وسواس، حساسيت شما را به موضوعاتي برمي­انگيزم كه چارلز ديكنز را دنبال مي­كنند: پرسش از مهارگري[۱۴۴]، پرخاشگري، تملك[۱۴۵]، پول و آلودگي. [حالا] شما مي­توانيد در افسون هولناك او شريك شويد، هنگامي كه در امتداد [رود] تيمز[۱۴۶] كه پليدي­ها و اجساد را به قعر دريا سرازير مي­كند راه مي­رود. [با اين ترتيب،] عملاً روشي ديگر را براي ورود به دنياي تخيلي كتاب­هايي مانند خانه­ي غم­زده[۱۴۷] يا دوستانِ مشترك ما[۱۴۸] فراروي شما قرار داده­ام.

من بر اين باورم كه نخستين وظيفه­ي منتقد ادبي [داراي رويكرد روان­كاوانه] در معرض قرار دادن آن عنصر روان­شناختي است كه درباره­ي كتاب­ها از آن سخن مي­گويد. به عبارت ديگر، فكر مي­كنم كه منتقدان [داراي رويكرد] روان­كاوانه بايد انتقال متقابل[۱۴۹] خود به يك متن يا هر چه توصيف مي­كنند را تعبير كنند.

نقد ادبي به ما كمك مي­كند كه آن تجربه را شكل بدهيم و با خود از آن سخن بگوييم، آن را از واژگان مؤلف برگيريم و به واژگان و دنياي تجربه­هاي خود ببريم. هم­چنين، منتقد ادبيِ خوب [داراي رويكرد] روان­شناختي به ما كمك مي­كند تا تجربه­ي روان­شناختي نويسنده يا شخصیت­ها را شكل بدهيم و با خود از آن سخن بگوييم، آن تجربه­ي روان­شناختي را از واژگان مؤلف برگيريم و به واژگان و دنياي تجربه­هاي خود ببريم.

قدري به فيلم­هاي چارلي چاپلين[۱۵۰] بينديشيد. فكر مي­كنم اغلب ما توافق داشته باشيم كه در اين فيلم­ها، درآميخته با همه­ي كمدي لذت­بخش­اش، ميزان زيادي از احساسات­گرايي وحشتناك[۱۵۱] وجود دارد. مي­توانيم آن را به­سادگي احساسات بيش از حد[۱۵۲] يا ترياق[۱۵۳] بناميم و از كنارش بگذريم. اما بگذاريد كمي از نقد روان­كاوانه را [درباره­ي آن] در اختيارتان بگذارم. فرض كنيد به شما بگويم، چنان كه استفن وايسمن[۱۵۴] اخيراً نوشته (۱۹۹۶)، چارلي چاپلين در فيلم­هايش به مسأله­ي مادر بي­قيد[۱۵۵] مي­پردازد. مادر چاپلين ابتدا رقاصه­اي فريبنده بر صحنه بود كه پسربچه اغلب او را مي­ستود. در پايان، خياطي فقير بود، كه شايد خودفروشي هم مي­كرد، و قطعاً دچار سيفيليس بود و در نهايت هم بر اثر آن درگذشت. منتقد [داراي رويكرد] روان­كاوانه آن اطلاعات سرگذشت­نگارانه را با اين بينش روان­كاوانه تركيب مي­كند كه، چنان كه فرويد درباره­ي چاپلين مي­گويد، "او هميشه خودش را بازي مي­كرد، چرا كه در جوانيِ سخت خود باقي مانده بود" (فرويد ۱۹۶۰).

[اكنون] مي­توانيم بفهميم چرا در اغلب فيلم­هاي چارلي چاپلين، قهرمان داستان زنان آسيب­ديده و فروافتاده را نجات مي­دهد و تيمار مي­كند. مي­توانيم بي­عرضگي و كودك­وارگي قهرمان آس­وپاس­اش را در تلاش براي جذب اين زنان درك كنيم، هم­چون كودكي كه بي­ثمر تمام انرژي خود را براي [جذب] مادري گريزپا به كار مي­گيرد. اغلب مردم اين صحنه­ها را به شكلی آزارنده احساساتي مي­دانند. مي­توانيم به­سادگي از كنار آن بگذريم. اما من فكر مي­كنم بينش روان­كاوانه به ما اين امكان را مي­دهد كه بهتر عمل كنيم. ما مي­توانيم كامل­تر، با دركي بهتر و همدلي بيش­تر وارد اين صحنه­ها شويم. مي­توانيم [اين صحنه­ها] را با استفاده از تخيل خود نجات بخشيم، هم­چنان كه چاپلين مادر خود را در تخيل­اش نجات مي­داد.

مي­توانيم [قهرمان] آس­وپاس و كوچك [اين فيلم­ها] را به مثابه كودكي چاپلين ببينيم. در لايم­لايت[۱۵۶] مي­توانيم احساسات­گرايي مخوف صحنه­ي پاياني فيلم را به شكلي متفاوت درك كنيم: ستاره­ي سالمند سالن موسيقي در پشت صحنه مي­ميرد، در حالي كه شاگردش در راه خود به سوي ستاره­شدن مي­رقصد. مي­توانيم از خود بپرسيم كه ما چه احساسي داشتيم اگر فاحشه­اي مادرمان بود؟ مي­توانيم پسربچه­اي را مجسم كنيم كه زندگي خود را بر سر نجات آن مادر ننگين و شكست­خورده مي­گذارد تا او را به چيزي متفاوت از آن چه بوده تبديل كند، و با خلاقيت خود واقعيت را از ميان بردارد.

من، به عنوان منتقد [ي با رويكرد] روان­كاوانه، از شما مي­خواهم كه به زنان فيلم­هاي چاپلين در اين پرتو متفاوت بنگريد، و نه فقط به مثابه [موجوداتي] احساساتي­شده و اهريمني­شده، بلكه به عنوان [زناني] مورد تنفر و عشق در تركيبي دردناك و پيچيده از ترس، ميل[۱۵۷]، و بيزاري[۱۵۸]. و از طريق چنين دركي شايد بتوانيم اين صحنه­ها را با هم­دردي[۱۵۹]، هم­دلي و بخشندگي بيش­تر تجربه كنيم. از نظر من مقصود نقد روان­كاوانه همين است. بازگشودن هنر بر روي ما. فزوني دادن به هم­دلي و درك ما و از طريق درك­هم­دلانه­مان، افزودن به تجربه­ي ما از هنر. به بيان ديگر، به نظر من نقد روان­كاوانه­ي خوب در تجربه كردن طبيعت انساني خودمان به خوانندگان­اش آموزش مي­دهد و حظ مي­بخشد.

در گذشته، نقد روان­كاوانه به سه شخص درگير در تعامل ادبي[۱۶۰] مي­پرداخت: مؤلف، خواننده، و شخصي برگرفته از متن. من اميدوارم كه نقد ادبي روان­كاوانه در آينده از بينش­هاي غنيِ حاصل از علوم اعصاب بهره گيرد. اما در آن آينده، اميدوارم كه منتقدان ادبي [داراي رويكرد] روان­كاوانه آموزش و حظ بيش­تري به خوانندگان­شان ببخشند. نه آسيب­نگاري بيش­تر، نه تحليل آن[۱۶۱] بيش­تر، نه بازي بيش­تر با نمادها[۱۶۲] و نه واژگان تخصصي نامأنوس[۱۶۳] بيش­تر. برعكس، اميدوارم كه منتقدان [داراي رويكرد] روان­كاوانه شاه­راهي را به سوي امكاناتي كه متون برجسته­ی ادبی ارايه مي­دهند گشاده دارند.

منابع

Apple, R. W. (1998, July 26). Elected bodies with hardly a cultured bone. New York Times, sect. 2, p. 1+.

Berman, J. (1990). Narcissism and the novel. New York: New York University Press.

---. (1994). Diaries to an English professor: Pain and growth in the classroom. Amherst MA: University of Massachusetts Press.

Bollas, C. (1979). The transformational object. International Journal of Psycho-Analysis, 60, 97-107.

Bonaparte, M., Princess. (1933). Edgar Poe, Étude psychanalytique. Paris: Denöel et Steele.

Bouson, J. B. (1989). The empathic reader: A study of the narcissistic character and the drama of the self. Amherst: University of Massachusetts Press.

Burke, K. (1966a). Coriolanus - and the Delights of Faction.'' In Language as symbolic action: Essays on life, literature, and method. Berkeley: University of California Press.

---. (1966b). "Kubla Khan," Proto-Surrealist Poem. In Language as symbolic action: Essays on life, literature, and method. Berkeley: University of California Press.

---. (1966c). Shakespearean persuasion - Antony and Cleopatra. In Language as symbolic action: Essays on life, literature, and method. Berkeley: University of California Press.

Davis, R. C. (Ed.). (1981). The fictional father: Lacanian readings of the text. Amherst MA: University of Massachussets Press.

Edel, L. (1953-72). Henry James [5 Vols.]. Philadelphia: Lippincott.

Flynn, E. A., & Schweickart, P. P. (Eds). (1986). Gender and reading: Essays on readers, texts, and contexts. Baltimore and London: Johns Hopkins University Press.

Freud, S. (1960). Letter to Max Schiller, 26 March 1931. In Letters of Sigmund Freud (E. L. Freud, Ed, selected by) (T. Stern & J. Stern, Trans.) (S. Marcus, Introduction) (p. 405). New York: Basic.

Greenacre, P. (1955). Swift and carroll: A psychoanalytic study of two lives. New York: International Universities Press.

Holland, N. N. (1968a). The dynamics of literary response (1st ed.). New York: Oxford University Press.

---. (1968b). Prose and minds: A psychoanalytic approach to non-fiction. In The art of Victorian prose (G. Levine & W. Madden, Eds.) (pp. 314-37). New York: Oxford University Press.

---. (1976). Literary interpretation and three phases of psychoanalysis. Critical Inquiry, 3, 221-233.

---. (1977). Transactive teaching: Cordelia's death. College English, 39, 276-285.

---. (1978). Poem opening: An invitation to transactive criticism With the members of English 692: Colloquium in Psychoanalytic Criticism. College English, 40, 2-16.

---. (1986). Twenty-five years and thirty days. Psychoanalytic Quarterly, 55, 23-52.

---. (1990). Holland's guide to psychoanalytic psychology and literature-and-psychology. New York: Oxford University Press.

---. (1993, January). Psychoanalysis and literature. Contemporary Psychoanalysis, 29(1), 5-21.

Holland, N. N. & Schwartz, M. (1975). The delphi seminar. College English, 36, 789-800.

Jones, E. (1949 <1910>). Hamlet and Oedipus. New York: Norton.

Kaplan, J. (1966). Mr. Clemens and Mark Twain: A biography. New York: Simon and Schuster.

---. (1982). Walt Whitman: A life. New York: Simon and Schuster.

Kiell, N. (Ed.). (1982). Psychoanalysis, psychology, and literature: A bibliography [2d Ed.]. Metuchen NJ and London: Scarecrow Press.

Kris, E. (1952). Psychoanalytic explorations in art. New York: International Universities Press.

Manheim, L. F., & Manheim, E. (Eds.). (1966). Hidden patterns: Studies in psychoanalytic literary criticism. New York: Macmillan.

Mauron, C. (1963). Des métaphores obsédantes au mythe personnel. Paris: José Corti.

Natoli, J., & Rusch, F. L. (Comps). (1984). Psychocriticism: An annotated bibliography [Bibliographies and Indexes in World Literature, Number 1. PL Westport CT and London]. Greenwood Press.

Ohmann, R. (1968). A linguistic appraisal of Victorian style. In The art of Victorian prose (G. Levine & W. Madden, Eds.) (pp. 289-313). New York: Oxford University Press.

Phillips, W. (Ed.). (1957). Art and psychoanalysis. New York: Criterion Books.

Rose, G. (1980). The power of form: A psychoanalytic approach to aesthetic form [Psychological Issues, Monograph 49]. New York: International Universities Press.

Rudnytsky, P. L. (1993). Transitional objects and potential spaces: Literary uses of D. W. Winnicott. New York: Columbia University Press.

Ruitenbeek, H. (Ed.). (1964). Psychoanalysis and literature. New York: Dutton.

Schwartz, M. M. (1975). Where is literature? College English, 36, 756-765.

Schwartz, M. M., & Willbern, D. (1982). Literature and psychology. In Interrelations of literature (J.-P. Barricelli & J. Gibaldi, Eds) (pp. 205-224). New York: Modern Language Association of America.

Stoltzfus, B. (1996). Lacan and literature: Purloined pretexts. Albany NY: State University of New York Press.

Sullivan, R. E. (1967). Backward to Byzantium. Literature & Psychology, 17, 13-18.

Tennenhouse, L. (Ed.). (1976). The practice of psychoanalytic criticism. Detroit: Wayne State University Press.

Weissman, S. M. (1996, 000-000). Charlie Chaplin's Film Heroines. Film History, 8(4).

Wilson, E. (1948). Morose Ben Jonson. In The triple thinkers. New York: Scribner's.

Withim, P. (1969-70). The psychodynamics of literature. Psychoanalytic Review, 56(4), 556-585.

Wolff, C. G. (1977). A feast of words: The triumph of Edith Wharton. New York: Oxford University Press.

Wolff, C. G. (1986). Emily Dickinson. New York: Knopf.

Woodward, K., & Schwartz, M. (Eds). (1986). Memory and desire: Aging--literature--psychoanalysis. Bloomington: Indiana University Press.

Wright, E. E. (1998). Psychoanalytic criticism: Theory in practice. 2nd ed. London and New York: Routledge.



[1] اين متن ترجمه­اي است از:

Holland N (2000). The Mind and the Book: A Long Look at Psychoanalytic Literary Criticism. Journal of Applied Psychoanalytic Studies. 2(1): 13-23.

[2] Norman Holland

[3] bibliography

[4] Norman Kiell

[5] Schwartz

[6] Willbern

[7] Natoli

[8] Rusch

[9] Wright

[10] Fliess

[11] Oedipus Rex

[12] Oedipal conflict

[13] William Shakespeare

[14] character

[15] cast

[16] Ego psychologist

[17] Lacan

[18] Object-Relations

[19] Kohut

[20] symbol

[21] parapraxis

[22] Slip of the tongue

[23] phallic

[24] Dostoevsky

[25] da Vinci

[26] Ernest Jones

[27] Marie Bonaparte

[28] Poe

[29] Phillips

[30] Manheim

[31] Ruitenbeek

[32] Pre-Oedipal

[33] oral

[34] anal

[35] urethral

[36] devouring

[37] Phyllis Greenacre

[38] Swift

[39] Carroll

[40] Edmund Wilson

[41] Ben Jonson

[42] Kenneth Burke

[43] Anthony and Cleopatra

[44] Coriolanus

[45] "Kubla Khan"

[46] Charles Mauron

[47] transformation

[48] superimposed

[49] theme

[50] "mythe personel"

[51] "Identity theme"

[52] Theory of defenses

[53] autobiographers

[54] Leon Edel

[55] Justin Kaplan

[56] Cynthia Griffin Wolf

[57] Literary forms

[58] wording

[59] identification

[60] parallel plots

[61] splitting

[62] sensory modality

[63] isolation

[64] symbolizing

[65] disguise

[66] Omission functions

[67] repression

[68] denial

[69] Withim

[70] Rose

[71] Lyric poems

[72] Sullivan

[73] Tennenhouse

[74] Non-fiction prose

[75] Matthew Arnold

[76] Ohman

[77] psychology of the self

[78] British object-relations

[79] verbal

[80] Woodward

[81] Schwartz

[82] Rudnytsky

[83] Bouson

[84] Berman

[85] Davis

[86] Stoltzfus

[87] Transitional object

[88] transformational

[89] potential space

[90] Bollas

[91] labeling

[92] pathography

[93] gender

[94] Flynn

[95] Schweikart

[96] Reader-response

[97] Charles Dickens

[98]oral

[99] Christopher Marlowe

[100] rage

[101] desire

[102] bilaterality

[103] Reiser

[104] Winson

[105] Harris

[106] Modell

[107] Kandel

[108] Gerald Edelman

[109] Hanna and Antonio Damasio

[110] A fortiory

[111] Reader-response critics

[112] Challenger

[113] Othello

[114] iago

[115] handmaiden

[116] muse

[117] Horace

[118] To delight

[119] To instruct

[120] To teach

[121] To enlighten

[122] Jesse Helms

[123] McGuffey's Reader

[124] sophisticated

[125] Apple

[126] middlebrow

[127] Ulysses

[128] The Great Gatsby

[129] Long island

[130] fundamentalist

[131] formula

[132] imaginative

[133] Hemingway

[134] Mrs Dalloway

[135] galantry

[136] Sir Walter Scott

[137] avarice

[138] imaginative

[139] Primary command

[140] Delphic Oracle

[141] Know Thyself

[142] Aesthetic experience

[143] term

[144] control

[145] possession

[146] Thames

[147] Bleak House

[148] Our Mutual Friends

[149] countertransference

[150] Charlie Chaplin

[151] Dreadful sentimentality

[152] mush

[153] treacle

[154] Stephen Weissman

[155] promiscuous

[156] Limelight

[157] desire

[158] loathing

[159] sympathetically

[160] Literary transaction

[161] Id-analysis

[162] Symbol-mongering

[163] jargon