نظريههاي روانكاوانهي فرويد، در مراحل نخستين خود، بيشتر مبتني بر سائقها يا غرايز بودند. در نظريهي سائقمحور فرويد، سائقها با چند ويژگي و مختصه شناسايي ميشوند: منبع، نيروي رانشگر، هدف و ابژه. به طور كلي، منظور از منبع يك سائق بخشي از بدن است كه آن سائق از آنجا برميخيزد و بخش زيستشناختي سائق را تشكيل ميدهد. در واقع، منبع سائق به فرايندي جسمي اشاره دارد كه باعث ايجاد تحريك ميشود و اين تحريك در زندگي ذهني فرد خود را به شكل بازنمايي آن سائق نشان ميدهد. نيروي رانشگر سائق مفهومي كمّي است و نشاندهندهي ميزان نيرو يا انرژي است كه آن تحريك غريزي براي انجام كار فراهم ميكند. هدف سائق بيانگر هرگونه كنشي است كه براي ارضاي آن سائق يا فرونشاندن تنش حاصل از تحريك غريزي به كار گرفته ميشود. در واقع، هدف هر سائقي ارضا شدن آن است كه از طريق كاستن از ميزان تحريك و انرژي نهادهشده بر منبع سائق قابلتحقق است. منظور از ابژه شخص يا شيئي است كه اين كنش براي ارضاشدن به آن معطوف ميشود؛ و وجود ابژه است كه امكان رهاسازي تنش را فراهم ميكند. در ديدگاه فرويد، ابژه قابلتغييرترين مختصهي سائق است و اهميتاش تنها در آن است كه امكان ارضاي سائق را فراهم ميكند و هر شخص يا شيئي كه بتواند اين نقش را ايفا كند، ميتواند ابژهي آن سائق قرار گيرد. با گذشت زمان، و با اصلاحات خود فرويد و بعد از او ديگر نظريهپردازان روانكاوي، اين برداشت و تلقي از ابژه تغيير كرد و بهتدريج اهميت بيشتري به ابژه و رابطهـ باـ ابژه داده شد؛ به طوري كه ديگر نميتوان ابژه را تغييرپذيرترين مختصهي سائق دانست، چرا كه از ديدگاه رشد روانشناختي، رابطههاي نخستين فرد با ابژهها و بهويژه ابژهي مادريكننده اهميتي ويژه پيدا كرده است.
در ديدگاه رابطهـباـ ابژه، برخلاف نظريههاي اوليهي فرويد، بر ابژه تمركز بيشتري ميشود، تا بر سائق يا غريزه. در اين ديدگاه، تمام رابطههايي كه بين خود و دنيا روي ميدهد، معطوف به ابژه است. براي مثال، ميل به پستان / مادر است كه به زندگي كودك شكل ميدهد، و نه فقط سائق يا غريزهي كاميابي دهاني، بي آن كه معطوف به ابژهاي خاص باشد...
ادامه مطلب
(از کتاب شناخت بیماریهای روانی. دکتر احمد جلیلی. نشر قطره. ۱۳۸۶.)

يكي از مشكلات و موانع ارتقای بهداشت رواني و بهداشت عمومي، مسألهی انگ نهادن بر بيماران است. بيماران و خانوادهی آنها هميشه از اينكه در جامعه به آنها به چشم ديگري نگاه شود رنج ميبرند و يكي از دلايل عدم مراجعهی بهموقع براي درمان بيماران، باورهاي باطني است كه دربارهی مفهوم بيمار رواني در ذهن مردم ايجاد شده است، و يكي از اهداف روانپزشكان و همهی كساني كه در امر بهداشت رواني دستي از نزديك بر آتش دارند، مبارزه با انگ نهادن بر بيماران است. مهمترين گام در اين زمينه اين است كه واقعيت بيماريها را به جامعه بشناسانيم. افراد جامعه بايد بدانند كه بيماريهاي رواني هم، مانند ساير بيماريها، منشاء عضوي دارند و ابتلا به آنها براي مبتلايان و خانوادههايشان عار و ننگ نيست.
در ماه مي گذشته در يكصدوچندمين همايش انجمن روانپزشكان آمريكا يكي از سخنرانان، پروفسور «جاننش» بود. پروفسور «نش» در سال 1960 جايزهی نوبل رياضيات را دريافت كرد (توضیح: جان نش در سال 1994 جایزهی نوبل اقتصاد را برده است. س. ت.) و بعدها بر مبناي زندگي او كتابي به نام «ذهن زيبا» نوشته شد و اين كتاب به صورت فيلم درآمد و چند جايزهی اسكار را از آن خود كرد. نكتهی اصلي اين است كه پروفسور «جان نش» مبتلا به وخيمترين بيماري رواني يعني اسكيزوفرني است و آن فيلم فراز و فرودهاي زندگي او را از سير درمان و برنده شدن جايزهی نوبل حكايت ميكند.
سخنراني پروفسور «نش» در انجمن روانپزشكان آمريكا، گذشته از محتواي آن، كه نشاندهندهی نگرش علمي ايشان به بيماريهاي رواني بود، يك پيام بينظير و ارزشمند را با خود داشت و آن اين كه ابتلا به اين بيماري عيب نيست و آدم ميتواند بيمار رواني باشد و جايزهی نوبل را هم بگيرد. و در يك سالن ده هزار نفري در حضور روانپزشكان و رسانههاي جهان بايستد و بگويد كه من به اسكيزوفرني مبتلا بودهام و درمان شدهام.

جناب آقاي فياضي نوشتهاي از استاد بهاءالدين خرمشاهي را كه يكي از سرآمدان نويسندگان و محققين معاصر ايران هستند به اينجانب دادند، كه در مورد بيماري افسردگي دوقطبي به خوبي بحث كرده بودند و در كنار اين بحث عالمانه با انتخاب عنوان «نگاهي از درون» شرح داده بودند كه خود ايشان نيز به افسردگي دوقطبي مبتلا هستند. ديدن اين مقاله مرا بسيار شادمان كرد و در جهت انگزدايي از بيماران آن را اقدامي همرديف كار پروفسور «جان نش» و بلكه برتر از آن دانستم؛ چون پروفسور «نش» در جامعهی امريكا كه مسألهی انگ نهادن كمتر از ايران مطرح است به آن اقدام دست زد، و استاد بهاءالدين خرمشاهي، محقق نويسنده، مترجم و شاعر گرانقدر معاصر، درجامعهاي كه هنوز بسياري از رودربايستيها مطرح است به اين عمل شجاعانه دست زدهاند. به همين جهت از ايشان خواستم و از استاد اجازه گرفتم كه اين مقاله، كه از هر جهت نقطهی عطفي در كار انگزدايي است، زينتبخش اين كتاب مختصر گردد. باشد كه هر چه زودتر سطح دانش جامعه به اندازهاي برسد كه مردم نگرش صحيحي از بيماريهاي رواني داشته باشند و بيماري هيچكس، به علت تعلل و ملاحظهكاري خود و اطرافياناش، در عدم مراجعهی بهموقع به پزشك مزمن نشود.
ادامه مطلب

-
ميگفت در محل کارم مدام همکاران به من حسادت ميکنند. سعي ميکنم در کارم زيادي خودم و قابليتهايام را نشان ندهم؛ و حتا خيلي وقتها کيفيت کارم را پايينتر از آنچه هست نشان ميدهم. با اين حال، همه منتظرند تا بهانهاي پيدا کنند و از من ايراد بگيرند و به من آسيب بزنند. -
به خاطر کاهش عملکردش در زمينهي شغلي و تحصيلي مراجعه کرده بود. ميگفت نميدانم چرا بعضي اوقات «تنبل» ميشوم. وقتي نزديک امتحانات است يا بايد پروژهاي را تحويل بدهم، بيحوصله ميشوم و دوست دارم تمام روز را بخوابم. مدام کارها را عقب مياندازم و در نهايت، در آخرين فرصت، کار را با استرس زياد و کيفيتي پايين انجام ميدهم.
-
آدم جالبي است. انگار هيچ چيزي نميتواند او را عصباني کند. حتا وقتي مشکل بزرگي در زندگياش پيش ميآيد، غالباً به طنز دربارهي آن حرف ميزند و خودش هم ميخندد. انگار نه انگار که در دردسر افتاده است.
-
بخش زيادي از زندگياش را به کارهاي عامالمنفعه اختصاص داده است. بسيار آدم «نوعدوستي» است و انگار منتظر است تا راهي پيدا کند تا به ديگران کمک کند. تا حالا نديدهام منافع خودش را بر ديگران ترجيح بدهد.
مثالهاي بالا نمونههايي هستند از آنچه در روانشناسي و روانکاوي با عنوان «مکانيسمهاي دفاعي» ميشناسيم. منظور از مکانيسم دفاعي روشهايي است که ذهن انسان (غالباً به طور ناخودآگاه) به کار ميبرد تا با تعارضهاي درونرواني خود کنار بيايد. براي درک بهتر اين تعريف، بهتر است ابتدا برخي از مفاهيم اصلي در روانکاوي را مرور کنيم. براساس نظريهي روانکاوي، بخش زيادي از افکار، احساسات و رفتارهاي انسان تحت تأثير بخش ناخودآگاه ذهن او است. ناخودآگاه بخشي مهم و عمده از ذهن انسان است که به طور مستقيم در دسترس آگاهي او نيست، اما بر زندگي او تأثيري بسيار مهم دارد. فرويد ذهن انسان را به «کوه يخ» تشبيه ميکند که بخش اندکي از آن در بالاي آب قرار دارد و قابلمشاهده است (بخش خودآگاه ذهن)؛ اما بخش عمدهي اين کوه يخ در زير آب قرار دارد و در نگاه اوليه قابل مشاهده و دريافت نيست (بخش ناخودآگاه ذهن). بر اين اساس، بخش اصلي زندگي رواني انسان متأثر از بخش ناديدني اين کوه يخ، يعني بخش ناخودآگاه ذهن، است. بنابراين، بسياري اوقات نه خود فرد و نه اطرافياناش نميتواننداز مشاهدهي سادهي گفتار يا رفتار يک فرد به تمام علتهاي ذهني آن آگاهي پيدا کند. آگاهي يافتن از ريشههاي ناخودآگاه رفتار آدمي از سرنخهاي ديگري که در احساس، رفتار يا گفتار او وجود دارد، و غالباً از طريق روانکاوي، قابلانجام است...
ادامه مطلب
کاريکاتور
کریس و گامبریچ در سال ۱۹۳۸ مقالهای را با عنوان «اصول کاریکاتور» در مجلهی بریتانیایی روانشناسی پزشکی منتشر کردند، و در آنجا از منظری تاریخی به شکلگیری کاریکاتور و جایگاه آن در هنر پرداختند. آنان در مقالهی خود اشاره میکنند که کاریکاتور چهره تا پایان قرن شانزدهم میلادی به وجود نیامده بود و کار سادهای که در کاریکاتور انجام میشود، یعنی تحریف سیمایههای یک شخص با هدف ایجاد حس طنز و کمدی، در هیچ یک از دورههای هنر کلاسیک، قرون وسطا و رنسانس شناختهشده نبود و حتا تلاشی برای آن انجام نشده بود. در واقع، با وجود آن که هنرمندان آن دورهها با اشکال مختلف هنر کمدی آشنا بودند، اما کاریکاتور به مثابه یک فرم هنری تا پایان قرن شانزدهم شکل نگرفته بود و تنها در آن زمان بود که به عنوان فرمی نو در هنر به رسمیت شناخته شد.
از نظر تاریخی برادران کاراچی، یعنی آگوستینو (۱۵۵۷ تا ۱۶۰۲) و آنیباله (۱۵۶۰ تا ۱۶۰۹)، را مبدعان کاریکاتور در قرن شانزدهم میشناسند. بالدینوچی (۱۶۲۴ تا ۱۶۹۷)، که از نامدارترین مورخان هنر و سرگذشتنگاران هنرمندان دورهی باروک است، توصیفی دقیق از کاریکاتور چهره ارایه داده است و آنها را چهرهنگارههایی توصیف میکند که در آنها برخی ویژگیها به شکلی خاص تحریف میشوند و با این کار ماسک از چهرهی قربانی، یعنی سوژهی کاریکاتور، برداشته میشود. او ذکر میکند که این نقاشیها به طور کلی شبیه مدل اصلی هستند، اما اجزایی خاص از آنان به طور دلبخواهی تغییر داده شده است. نتیجهی این کار ایجاد حسی کمدی در اثر است. در عین حال، شباهت موجود در کاریکاتور با سوژهی اصلی، واقعیتر از آن است که با تقلید صرف از سوژه میتوان ایجاد کرد. یعنی، این تحریفها و اغراقهای اعمالشده در مختصات چهرهی افراد قرار است با بزرگنمایی ویژگیهایی از سوژهی کاریکاتور، نمایشی عریانتر و واقعیتر از آنان ارایه دهد.

کاریکاتور راباتین دو گریفی و همسرش اسپیلا پومینا (آگوستینو کاراچی)[۹]
یکی از ویژگیهای کاریکاتورها که مورد توجه قرار گرفته «سادهسازی» آنها بود و اغلب کاریکاتورها با چند حرکت قلم کشیده میشدند. این ویژگی به خصوص در آثار جیووانی لورنتسو برنینی (۱۵۹۸ تا ۱۶۸۰) برجسته بود. سادهسازی از زمان برنینی تاکنون به عنوان یکی از مشخصههای اصلی کاریکاتورها باقی مانده است. ویژگی سادهسازی در کاریکاتور، از منظر روانکاوانه، یادآور سازوکار متراکمسازی در رویاپردازی است که در آنجا هم یک ویژگی خاص میتواند جایگزین کلیت یک موضوع شود یا ممکن است در رویا یک شخص تنها با یک ویژگی منفرد خود نمایش داده شود. با این حال، گرچه سادهسازی یکی از ویژگیهای اصلی کاریکاتور در شکل ایدهآل خود است، اما قاعدهی اصلی که معرف کاریکاتور است، تحریف است و نه سادهسازی.

جیووانی لورنتسو برنینی (۱۵۹۸ تا ۱۶۸۰)
کاربرد تصویر برای تمسخر و تحقیر افراد به پیش از این دوره باز میگردد. قبل از این دوره نیز از تصویر برای استهزای افراد استفاده میشده است. برای مثال در اواخر قرون وسطا و در دورهی رنسانس، رسم بود که در کنار مجازاتهای معمول از تصویر هم برای بیاعتبار کردن و تمسخر و تحقیر مجرمان و محکومان استفاده شود. در فلورانس تصویر فرد محکوم را، به شکل از دار آویخته، روی تالار شهر میکشیدند تا با این کار مجازات و تنبیه او را دایمی کنند. حتا گاهی که محکوم موفق میشد از مجازات بگریزد، این تصویر را به جای مجازات واقعی او حفظ میکردند. کریس و گامبریچ این تصاویر را اشکال اولیه و نیای کاریکاتور میدانند. اما همان طور که گفته شد، با وجود سادگی فنی ترسیم کاریکاتور و با وجود مهارت هنرمندان دورههای پیش، تا پایان قرن شانزدهم این فرم هنری شکل نگرفته بود. پایان قرن شانزدهم همزمان بوده است با تغییری بنیادین در نقش و جایگاه هنرمند در جامعه. در نتیجهی این تغییر هنرمند دیگر فقط یک صنعتگر نبود که میبایست واقعیت را بازنمایی یا تقلید کند؛ بلکه آفرینشگری بود که باید دنیای خویشتن را میآفرید. در واقع، در این دوره نقش هنرمند از تقلیدگر واقعیت به آفرینندهی آن تغییر پیدا کرد. از نظر روانشناختی میتوان چنین گفت که در این دوره کار هنرمند تبدیل شد به فرافکنی تصویر درونی و ذهنی خود. با این دیدگاه ارزش اثر هنری بر اساس نزدیکیاش به دنیای ذهنی هنرمند تعریف میشد و نه بر اساس شباهتاش به دنیای بیرونی و واقعی. در واقع، این شرایط بود که زمینهساز شکلگیری اکسپرسیونیسم و سوررئالیسم شد. در این سبکها اثر هنری بازتابی از ذهن خودآگاه و ناخودآگاه هنرمند بود و هنرمند با فراتر رفتن از تقلید صرف از واقعیت، میکوشید تا به جوهر اشیا دست یابد و آن را نمایش بدهد. در این دوره، تعریف هنر با آنچه ارسطو بیان میکرد، یعنی تقلید از طبیعت، تفاوت پیدا کرد؛ و دیگر مهارت صِرف نبود که هنرمند را مشخص میکرد، بلکه مشخصهی هنرمند بینش و قوهی خیال او بود. کاریکاتوریست در این دوره به دنبال «فرم کامل» نبود، بلکه به دنبال «دفورمیتی کامل» بود، و میخواست از ظاهر بیرونی چهرهی سوژه درگذرد تا به ماهیت درونیاش دست پیدا کند...
ادامه مطلب
اتفاقات روزهای گذشته دربارهی گرد هم آمدن گروهی از شهروندان و شادمانی و بازی گروهی آنان، جدا از انتقادها و ایرادهایی که از جنبههای مختلف به آن وارد شده است، زمینه را برای اندیشیدن دربارهی پدیدهای اجتماعی فراهم کرده است: اندیشیدن دربارهی نقش فعالیتها و آیینهای گروهی در هویت فردی و ساختار جامعه. اندیشیدن دربارهی این که فعالیتهایی مانند این مراسم آببازی، یا آتشبازی چهارشنبهسوری، یا سایر آیینها و مراسمی که در مناسبتهای مختلف جشن و سوگواری انجام میشوند، چه تأثیرات فردی و اجتماعی دارند؟ علل گرایش افراد به شرکت در این نوع مراسم یا حداقل تماشای آن چیست؟ و چرا این آیینهای جمعی با گستردگی فراوان، از دیرباز و در جوامع و قبایل ابتدایی تاکنون، و در کشورها و فرهنگهای مختلف این همه رواج داشتهاند؟
میدانیم که انسان موجودی است «رابطهجو» و در تلاش برای برقراری رابطه با افراد دیگر، و نیز رابطه با گروه و دست یافتن به احساس تعلق گروهی. انسان از طریق رابطه با دیگران است که تصویری از خود پیدا میکند و به هویت خود شکل میدهد. کودک انسان در آینهی نگاه و رفتار دیگران است که هویت خود را درک میکند و میشناسد. نخست، در آینهی نگاه مادر است که درکی از ارزشمند بودن خود پیدا میکند؛ و بعدها از طریق احساس تعلق به یک گروه و داشتن جایگاهی ارزشمند در آن هویت اجتماعی خود را بازمیشناسد. در واقع، هویت انسان در شبکهای از روابط شکل میگیرد که در بدو تولد شامل اعضای درجه اول خانواده است، و بعد به تدریج خانوادهی گستردهتر، اقوام و آشنایان، همسالان، هممدرسهایها، همکاران و افراد و گروههای دیگر هم به این شبکه اضافه میشوند. فرد از طریق سنجش جایگاه خود در این شبکهها به تعریفی از خود به عنوان فرزند، همسر، پدر، همکلاس، کارمند، عضو فلان تیم و فلان گروه دست پیدا میکند. این احساس تعلق به گروه از سویی به فرد هویت میدهد و از سوی دیگر مرزها و محدودهها و معیارهایی را برای رفتار اجتماعی قابلقبول تعیین میکند. فردی که حس تعلق به یک گروه دارد، دیگر نمیتواند صرفاً به دنبال کسب رضایتمندی از طریق ارضای مستقیم امیال خود، و بدون توجه به مصالح گروهی که به آن تعلق دارد، باشد. در اینجا فرد بخشی از احساس رضایت خود را نه از راه ارضای بیواسطهی امیال و غرایزش، بلکه به شکلی والایشیافته و در جهت کسب رضایت گروهی به دست میآورد. فردی که احساس تعلق گروهی و همبستگی با دیگران دارد میتواند از بخشی از خواستههای خود بگذرد یا آن را به تعویق بیندازد، تا با رفتاری نوعدوستانه به خواستههای اعضای دیگر گروه یا کل گروه احترام بگذارد. در واقع، احساس تعلق گروهی باعث ایجاد مصالحهای بین خواستههای فردی و مصالح اجتماعی میشود. بررسیهای مختلف هم نشان دادهاند که پیوستگیهای اجتماعی و حس اعتماد متقابل در جامعه، یا آن چه با عنوان «سرمایهی اجتماعی» یاد میشود، عاملی است که با رشد اقتصادی، سطح سلامت بالاتر، احساس رضایت بیشتر، و میزان پایینتر جرم و جنایت و تخلف همراه است. برعکس، اگر افراد یا گروههایی از افراد به حاشیه رانده شوند و از عضویت در گروه و جامعه کنار گذاشته شوند، و نسبت به گروههای دیگر و کل جامعه احساس تعلق نداشته باشند، غالباً در بعد فردی احساس رضایتمندی کمتر، و در بعد اجتماعی احتمال عدم پایبندی به قانون یا تجاوز به حقوق دیگران افزایش پیدا میکند؛ چرا که آن قانون را حافظ منافع گروهی میداند که خود از آن کنار گذاشته شده و با آن افراد هم احساس تعلق و همبستگی ندارد.

یکی از کارهایی که گروهها و جوامع با برنامهریزی یا به طور خودخاسته برای تقویت احساس همبستگی و تعلق اعضا میکنند، برگزاری مراسم و آیینهایی جمعی است؛ که پیشینهای کهن و گسترهای وسیع دارد. این مراسم ممکن است در قالب آیینهای مذهبی، ملی یا قومی برگزار شوند و غالباً در زمانهایی خاص که معرف تغییراتی در زندگی است (مانند تولد، مرگ، ازدواج، شروع سال نو) یا در سالگرد رویدادهای تاریخی و امثال آن انجام میشوند. در بسیاری از مواقع، انجام این مراسم با نقض موقت قواعد زندگی روزمره همراه است: ممکن است گروههایی از افراد در خیابان حرکت کنند (مثلاً در سوگواریهای جمعی)، ممکن است با پوششهای نامتعارف یا ازمدافتاده ی برگزار شوند و ... با این ترتیب، بسیاری اوقات این مراسم با توقف و تعلیق موقت نظم و قواعد روزمره همراه است، اما از سوی دیگر خود زمینهساز نظمی باثباتتر خواهد بود. در واقع، در حین این بینظمی، رابطهای انسانیتر و قویتر بین اعضای گروه شکل میگیرد که خود منجر به نظم و ساختاری باثباتتر از قبل میشود.
زمانی که گروههای مختلف جامعه این امکان را پیدا میکنند که، با حفظ اصول اساسی جامعه و احترام به باورها و ارزشهای گروههای دیگر، مراسم و آیینهای گروهی خود را برگزار کنند، نهتنها به نظم و امنیت جامعه آسیبی وارد نمیشود، بلکه با تقویت حس همبستگی درونگروهی، و حس همزیستی و احترام به گروههای دیگر، ساختار جامعه از مجموعهای مرکب از افرادی که تنها به دنبال منافع فردی خود هستند، به شکل جامعهای متکثر و با ارتباطاتی انداموار پیش میرود که هر فرد آن خود را متعلق به گروهی میداند و علاوه بر خواستههای خود به مصالح گروه هم میاندیشد، و هر گروه هم خود را عضوی از یک کلیت فراگیرتر میبیند. در واقع، هر گروه مانند یک عضو در بدن خواهد بود که ضمن تفاوتهایی که با دیگر اعضا دارد، در همآهنگی با اعضای دیگر عمل خواهد کرد. به عبارتی، احساس همبستگی و تعلق گروهی میتواند در ثبات و امنیت جامعه نیز تأثیری مثبت داشته باشد. گرچه طبیعی است که تمرین کم در این زمینه باعث وجود ایرادهایی در این نخستین تجربهها بشود، کارکردهای مثبت اینگونه شادمانیهای گروهی میتواند در سیاستگذاریهای ارتقای سلامت و امنیت اجتماعی هم مورد توجه قرار داشته باشد.
(این مطلب در روزنامهی اعتماد پنج شنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ منتشر شده است.)
«فتوکاریکاتور» نامی است که افشین شاهرودی به شکلی از تجربهی عکاسانهی خود داده است. آن طور که شاهرودی در مقدمهاش بر این مجموعه عکسها نوشته است، این تجربه حاصل جذابیت کار با لنز واید برای او و «اغراقی [است] که لنزهای واید در فواصل نزدیک ایجاد میکنند.» او از «بازیگوشیهای عکاسانه» با «اغراق و دفورماسیون شدید» این لنزها و جذابیت «بههمریختگی پرسپکتیو و اعوجاج فرمها در لنزهای واید» میگوید و ذکر میکند که «پرسپکتیو غیرعادی و تغییر اندازهها در اینگونه لنزها برای بیان واقعگرایانه مناسب نیست.» آن طور که شاهرودی در مقدمهاش مینویسد، در این مجموعه چهرهنگارهها[۱] به صورت «آگاهانه و هدفمند» خواسته است تا ضمن ثبت چهرهی سوژهها (که در این مجموعه همکاران عکاساش هستند)، «نگاه و فردیت خود در رابطه با سوژههایش» نیز در آنها منعکس باشد، و از نگاه خودش و از طریق اغراق و بزرگنمایی در خصوصیات ظاهری سوژهها، به «وجوهی از شخصیت آنان» نیز دست یابد. به نظر شاهرودی، «خلاقیت و نوآوری با زیرپا گذاشتن آگاهانهی قواعد و اصول رایج و متداول، و شکستن قوانین کهنه و تکراری اتفاق میافتد.» او معتقد است که «هر عکس درستی الزاماً عکس خوبی نیست ... عکسی که در آن تمام قواعد فنی رعایت شده باشد ولی فاقد هیجان، جذابیت و لطفی باشد که باعث ایجاد ارتباط مؤثر بیننده با آن میشود، عکس درستی است، ولی قطعاً عکس خوبی نیست»؛ و آن طور که خود میگوید در این مجموعه عکسها قصد داشته تا به تلاشی تجربی برای استفاده از امکانات بیانی عکاسی در خلق کاریکاتور دست بزند.

در نگاهی کلی و گذرا به این مجموعه، چهرهنگارههایی را میبینیم از عکاسان ایرانی با ژستها و حالات گوناگون، که طبق گفتهی شاهرودی، بعضی از این ژستها پیشنهاد او، ولی بیشترشان انتخاب و خواست خود سوژهها بوده است. در این نگاه کلی عمدهترین ویژگی، که در این عکسها به چشم میآید، عبارت است از تحریفها[۲] و کژدیسگیهایی[۳] که در چهره و حالات سوژهها ایجاد شده است. این تحریفها در کمترین حد خود باعث نوعی «آشناییزدایی[۴]» و در شکلهای شدیدتر حتا منجر به تشخیصناپذیری[۵] چهرهها شده است. به هر حال، در همان نگاه نخست سوژهها را در حالاتی غریب میبینیم که اگر افرادی آشنا باشند با خاطرهی ما از چهرهی آن افراد، و حتا اگر ناآشنا باشند هم با تجربهی معمول ما از چهرهی عادی انسان برایمان متفاوت است. گاه این اغراقها و تحریفها در حدی است که چهرهها، گرچه تا حدودی کیفیت کلی انسانی خود را دارند، حالاتی ازشکلافتاده و درهمریخته پیدا می کنند، و گویا این سوژهها به نوعی «انسانیزدایی»[۶] میشوند. این ویژگیها با آنچه به طور معمول از عکس و عکاسی انتظار داریم، یعنی بازنمایی دقیق و بیکموکاست واقعیت، متفاوت است. اما چرا عکاس، به جای بازنمایی عینی و دقیق چهرهها، آنها را اینگونه ازریختافتاده و تحریفشده به نمایش میگذارد؟ برای پاسخ به این سؤال در ادامه به کارکردهای روانشناختی و روانکاوانهی کاریکاتور و عکس میپردازم و البته به سبب ارتباط موضوع با لطیفه[۷] پیش از آن به دیدگاه روانکاوانه به لطیفه نیز اشاره خواهم کرد. در پایان با استفاده از بصیرتهای حاصل از این بررسی نگاهی دوباره به فتوکاریکاتورها میکنم. در آغاز لازم است به این نکته اشاره کنم که طبیعتاً در این نوشتار مجبور بودهام گزینشگر باشم و تنها به وجوهی خاص از این موضوعات اشاره کنم. بررسی جامع این موضوعات نیازمند فرصت و مجالی فراختر است و هدف این نوشتار نیست.
لطيفه
کارکردهای روانشناختی کاریکاتور را میتوان از جهاتی با شوخی و کمدی و لطیفه مرتبط دانست؛ و به همین دلیل پیش از ورود به بحث کاریکاتور، به رویکرد روانکاوانه به لطیفهها (بهویژه از دیدگاه فروید) اشاره خواهم کرد. فروید در سه کتاب خود به بررسی پدیدههای عادی و معمولی در زندگی انسان، یعنی رویا، لغزش زبان و لطیفه، پرداخته است. کتاب «تعبیر رویا[۸]» (۱۹۰۰) را میتوان نخستین اثر از این سهگانه دانست که در آن به تبیین روانکاوانهی رویا پرداخته است. دومین اثر در این سهگانه کتاب «روانآسیبشناسی زندگی روزمره[۹]» (۱۹۰۱) است که در آن پدیدههایی مانند لغزش زبان و فراموشکاری را بررسی میکند. آخرین اثر در این مجموعه «لطیفهها و رابطهشان با ناخودآگاه[۱۰]» (۱۹۰۵) است. هر سهی این کتابها در نخستین سالهای پیدایش روانکاوی و پیش از ارایهی مدل ساختاری[۱۱] ذهن توسط فروید نوشته شدهاند.
بر اساس نظر فروید، بین خواستههای غریزی انسان و ضروریات زندگی اجتماعی تعارضی بنیادین وجود دارد. زندگی اجتماعی ایجاب میکند که تکانههای برخاسته از غرایز جنسی و پرخاشگری تنها در چارچوب پذیرفتهی اجتماعی اجازهی بروز و بیان داشته باشند؛ و آرزوها و تکانههای خارج از این چارچوب واپس زده میشوند[۱۲] و از آگاهی فرد بیرون رانده میشوند. اما آنچه واپس زده میشود همواره در صدد است که به آگاهی باز گردد (بازگشت امر واپسزده[۱۳]). محتوای واپسزدهی ذهن برای آن که به آگاهی وارد شود و بیان شود، ناچار است از سد سانسور خودآگاهی بگذرد و برای این کار باید تغییر شکل پیدا کند و به شکلی تحریفشده بیان شود. این شکلِ تحریفشده از بیان امر واپسزده خود را به شکلهای مختلف نشان میدهد که میتوان رویاها، لغزش زبان و لطیفهها را نمونههای آن دانست. با این ترتیب، افکار و تکانههای ناپذیرفتنی و واپسزدهشدهی لیبیدویی[۱۴] و پرخاشگرانه امکان بروز پیدا میکنند، اما چنان تغییر شکل پیدا کردهاند و تحریف شدهاند که میتوانند از سد سانسور ذهن بگذرند و بدون ایجاد احساس ناراحتی و شرم و گناه بیان شوند. در واقع، بسیاری از مواقع افراد ترجیح میدهند لغزشهای زبانی خود را تنها یک اشتباه تصادفی و بیمعنا ببینند؛ رویای خود را مجموعهای از تصاویر بیربط و بیاهمیت تلقی کنند؛ و لطیفهها را تنها یک شوخی بدانند تا به این وسیله اندیشه و تکانهی ناپذیرفتنی پشت آنها را کماهمیت تلقی کنند و در نتیجه بیان آن تکانههای ناخودآگاه تعارض کمتری ایجاد کند. با این تعبیر میتوان لطیفهها را طغیانی در برابر ضروریات و الزامهای نظم اجتماعی دانست.
فروید در کتاب «لطیفهها و رابطهشان با ناخودآگاه» لطیفهها را به دو گروه کلی بیمنظور[۱۵] و منظوردار[۱۶] تقسیم میکند. لطیفههای بیمنظور عملکرد روانشناختی مهمی ندارند و مثلاً ممکن است صرفاً در قالب یک واپسروی[۱۷] و به شکل بازیگوشی کودکانهای با کلمات باشد. برعکس، براساس نظر فروید، بخش عمدهای از لطیفهها را لطیفههای منظوردار تشکیل میدهند که در آنها به امیال واپسزده و ناخودآگاه اجازهی بیان داده میشود. فروید معتقد بود که اغلب لطیفههای منظوردار بیانکنندهی تکانههای جنسی یا پرخاشگرانه یا هر دو آنها هستند. بر اساس نظر فروید، هر دو دسته لطیفههای بیمنظور و منظوردار از سازوکارهای روانشناختی مشابهی استفاده میکنند که در قیاس با اصطلاح رویاپردازی[۱۸]، برای اشاره به این سازوکارها از اصطلاح لطیفهپردازی[۱۹] استفاده میکند. در واقع، در شکلگیری لطیفهها هم، مانند رویاها، همان سازوکارهای متراکمسازی[۲۰]، نمادپردازی[۲۱] و جابهجایی[۲۲] به کار میرود. فروید ذکر میکند که غالباً لطیفههای منظوردار باعث خنده و لذت بیشتری میشوند که، با توجه به یکسانی سازوکارهای بهکاررفته، نمیتوان این تفاوت را تنها بر اساس فرایند لطیفهپردازی آنها تبیین کرد. به نظر او، تفاوت لطیفههای بیمنظور و منظوردار را باید در معنای روانشناختی مستتر در هر لطیفه جست. یعنی این سازوکارهای بهکاررفته در لطیفهپردازی نیست که باعث خنده میشود، بلکه تکانهی واپسزدهی بیانشده در لطیفه است که باعث میشود احساس ما در برخورد با لطیفههای بیمنظور و منظوردار متفاوت باشد.
برخلاف رویاها که پدیدههایی شخصی و غیراجتماعی هستند، لطیفهها کارکردی اجتماعی دارند. در واقع، غالباً فکر کردن به لطیفه در تنهایی آنقدر باعث لذت و خنده نمیشود؛ و برای آن که لطیفه کارکرد کامل خود را داشته باشد، باید به شکل یک کنش اجتماعی روی دهد. به همین دلیل، برخلاف رویاها که غالباً غیرقابلدرک و پنهان در راز و رمز به نظر میرسند، لطیفهها که جنبهی اجتماعی بارز دارند، بهسرعت درک میشوند و اندیشهی زیرین خود را در قالب روشهای قابلپذیرش اجتماع آشکار میکنند؛ و انرژی سرمایهگذاریشده برای سانسور آن تکانهها و آرزوهای ممنوع را به شکل خنده آزاد میکنند. آنچه باعث جذابیت و لذتبخشی لطیفهها میشود همین دور زدن سانسور و بیان افکار ممنوع است. با این ترتیب، میتوانیم بگوییم که شوخی و لطیفه امری اجتماعی است؛ ما با دیگران میخندیم و خنده میتواند باعث استحکام پیوندهای اجتماعی شود. از سوی دیگر، لطیفه میتواند شکل ضداجتماعی هم داشته باشد؛ ما میتوانیم به دیگران بخندیم.... (ادامه دارد)
(متن کامل این نوشته در شمارهی ۲۶-۲۵، زمستان ۱۳۸۹ و بهار ۱۳۹۰، فصلنامهی عکاسی خلاق منتشر شده است. )
[1] portraits
[2] distortions
[3] deformations
[4] defamiliarization
[5] unrecognizability
[6] dehumanized
[7] joke
[8] The Interpretation of Dreams
[9] Psychopathology of Everyday Life
[10] Jokes and Their Relation to the Unconscious
[11] structural model
[12] repression
[13] the return of the repressed
[14] libidinal
[15] innocent
[16] tendentious
[17] regression
[18] dream-work
[19] joke-work
[20] condensation
[21] symbolization
[22] displacement
امروز با لطف یکی از دوستان به مصاحبهای بر خوردم که یکی از خبرگزاریها با استاد بزرگوارم، جناب آقای دکتر صابری انجام داده است. متن مصاحبه به گونهای بود که هراس از تشدید انگ بیماریهای روانی باعث شد متنی را با عجله و خستگی برای آن خبرگزاری بفرستم و امیدوار باشم با ایجاد حساسیت در دوستان اهل آن رسانه، به سهم خود در جلوگیری از تشدید باورهای قالبی جامعه نقش داشته باشم. لطفن این متن را در حد عکسالعمل فوری من بپذیرید و امیدوارم اگر فرصتی به دست بیاید باز هم در این مورد بنویسم. به هر حال، انگزدایی از بیماریهای روانی نیاز به صبر و دقت و حوصله و تمرین دارد. باید بشنویم و بشنویم، بخوانیم و بخوانیم، و بگوییم و بگوییم. صبر داشته باشیم و خسته و ناامید نشویم.
میدانیم که یکی از عمدهترین موانع سلامت روان در اغلب جوامع، انگی است که جامعه به بیماران دچار اختلالات روانی میزند و باعث میشود افراد از داشتن اختلالاتی مانند افسردگی، اضطراب، وسواس، بیماری خلقی و ... احساس شرم کنند و حتا ترجیح بدهند مشکلات بیماری را تحمل کنند تا برچسب اختلال روانپزشکی به آنان نخورد. این امر باعث میشود بسیاری از افراد دچار این اختلالات، که با مراجعه به متخصصان و گرفتن درمان مناسب میتوانند زندگی آسودهتر و کارآتری داشته باشند، از درمانهای مؤثر و کمعارضهای که برای این اختلالات وجود دارد محروم بمانند.
ضمن تشکر از شما که به امر سلامت روان و ارتقای آن توجه داشتهاید، لازم دیدم با توجه به مسؤولیتی که دربارهی دادن اطلاعات صحیح، و کاستن از باورهای قالبی و نادرست دربارهی بیماریهای روانی احساس میکنم و برمبنای مطالعاتی که در این زمینه داشتهام مواردی را دربارهی این مصاحبه با شما در میان بگذارم.
متأسفانه این خبر و مصاحبه طوری تنظیم شده که میتواند به طور بارزی باعث انگزنی به بیماران روانی شود. تأکیدهایی که همکار ارجمند و دانشمندمان، جناب آقای دکتر صابری بر این امر کردهاند که حتا از بین افرادی که قضات تشخیص دادهاند که احتمالاً بیماری روانی در پرخاشگری آنان نقش داشته و برای معاینهی روانی ارجاعشان دادهاند هم بیش از نیمیشان دچار بیماری روانی «نیستند» در این مصاحبه کمرنگ بازتاب داده شده است و تیتر انتخابشده برای این مطلب القاکنندهی آن است که بیماری روانی عامل ارتکاب جرایم است.
تازه این را هم باید در نظر داشته باشیم که بخش عمدهی مجرمان برای معاینه و تشخیص روانپزشکی ارجاع نمیشوند. با این ترتیب، از بین همان بخش کوچکی که به پزشکی قانونی ارجاع میشوند، کمتر از 50 درصد سابقهی اختلال روانی دارند. این اعداد حداکثر میتواند نشان بدهد که دقت تشخیص قضات ما برای ارجاع افراد به پزشکی قانونی چه قدر است و طبق این آماری که ارائه شده است، تقریباً در نیمی از موارد بهدرستی تشخیص دادهاند که نشان میدهد برآورد خوبی از این حیث دارند و بهاصطلاح موارد مثبت کاذب در تشخیص آنان در حد قابلقبولی است.
نکتهی مهم دیگر هم این است که ممکن است در بسیاری از این افراد رابطهای بین بیماری روانی و بروز جرمشان نباشد. یعنی ممکن است همانطور که گفته شده 40 درصد متهمان پرخاشگری دچار اختلال روانی هستند، مثلاً x درصد آنان فلان بیماری دیگر را (برای مثال فرض کنید فشار خون یا در جامعهای فلان بیماری شایعتر را) هم داشته باشند ولی ارتباطی بین وقوع جرم و بیماریشان نباشد. به همین ترتیب، در بسیاری افراد وجود همزمان بیماری روانی و ارتکاب جرم به معنای رابطهی علّی بین آن دو متغیر نیست.
از سوی دیگر، وقتی صحبت از این میشود که میزان
اختلالات روانپزشکی در جمعیت عمومی بیش از 30 درصد است،
تازه به نظر میرسد که اگر این گروه افراد بهشدت انتخابشده از بین مجرمان که برای
معاینه فرستاده شدهاند را با جمعیت عمومی مقایسه کنیم و از نظر فاکتورهای دیگر (مانند
سن، جنس، طبقهی اقتصادی ـ اجتماعی و ...) کنترل کنیم، اختلاف معنادار آماری با جمعیت
عمومی نداشته باشد یا حتا شیوع اختلال روانی در آنان کمتر از جامعهی عمومی باشد.
با توجه به فاصلهی اندکی که بر اساس همین آمارهای ارائهشده در این چند روز دربارهی
شیوع این اختلالات در جمعیت عمومی (35 درصد) با آن گروه انتخابشده از مجرمان (40 درصد)
وجود دارد، واقعن چنین امری نامحتمل نیست.
موارد دیگری هم وجود دارد که در این مصاحبه
قابلنقد است اما در مجموع، متدولوژی بهکاررفته در تنظیم این خبر دقیق نیست و برای جلوگیری
از برداشتهای نادرست باید اصلاح شود.
من قبلن در پانلی که در بیمارستان روزبه دربارهی انگزدایی از بیماران روانی برگزار شده بود و در خدمت استادان جناب آقای دکتر بولهری و جناب آقای دکتر حسنزاده بودم، به این نکته تأکید داشتم که متأسفانه گاهی حساسیت و دقت لازم در ارائهی اطلاعات به جامعه کم است و باعث سوءبرداشتهایی میشود. آنجا تأکید کرده بودم که باید برای اینگونه اطلاعرسانیها آموزش منسجمی وجود داشته باشد و دربارهی موضوعات مرتبط با بیماریهای روانی با توجه به این حساسیتها اطلاعرسانی شود.
متأسفانه تحقیقات نشان میدهند که تصویر نادرستی که در رسانهها از بیماران روانی ارائه میشود تأثیر منفی و پایداری بر نگرش مردم به آنان دارد، و حتا اطلاعرسانی صحیح و دادن آگاهی نمیتواند به همان اندازه تأثیر مثبت بگذارد و آن را خنثا کند. به عبارتی مردم بیشتر این اطلاعات منفی را میگیرند، چون با پیشفرضها و کلیشههای ذهنی آنان همخوانی دارد. میخواهم بگویم که گرچه در مواردی که اطلاعات غیردقیق داده میشود، باید حساسیت داشته باشیم و آن را اصلاح کنیم، اما مهمتر آن است که از ارائهی تصویرهای غلط در سریالها و مصاحبهها و ... «پیشگیری» کنیم. بخشی از این کار برعهدهی متخصصان سلامت روان و بخش دیگر بر عهدهی رسانههای متعهد است که به سلامت جامعه اهمیت میدهند.
با عجلهای که برای نوشتن این نقد داشتم، ترجیح دادم همین متن را که چندان هم منسجم و باتأمل آماده نشده بفرستم و نوشتن متنی سنجیدهتر و کاملتر را به فرصتی دیگر موکول کنم. امیدوارم روزی تعامل بیشتر اصحاب رسانه با متخصصان سلامت روان، بهویژه آنان که دربارهی انگ بیماریهای روانی حساسیت بیشتری دارند، باعث شود تا حداقل ما سهمی در افزایش انگ بیماران نداشته باشیم.
باز هم از توجهتان به امر سلامت روان در جامعه قدردانی میکنم.
-
هر روز ۳ـ۲ ساعت از وقتاش را صرف حمام و شستوشو ميكند. خودش ميگويد اين حالت منطقي است و او فقط بهداشت را رعايت ميكند؛ اما خانوادهاش معتقدند اين توجه او به تميزي حالت افراطي پيدا كرده و گاهي به او انتقاد ميكنند. ميگويد اوايل زمان كمتري براي اين كار ميگذاشت، اما بهتدريج اين زمان بيشتر شده است. در حال حاضر دو موضوع را مشكل خود ميداند: يكي اين كه وقتي كه براي اين كارها ميگذارد باعث ميشود براي كارهاي مهم ديگرش وقت كم بياورد، و يكي اين كه مشاجرههاي خانواده با او بر سر اين رفتارها او را آزار ميدهد. -
از وقتي كه به ياد ميآورد، وقتي ميخواست در جمع حرف بزند، خجالت ميكشيد. در دوران مدرسه هميشه نگران بود معلم از او بخواهد كه انشايش را بخواند يا از او درس بپرسد. وقتي هم كه به دانشگاه رفت، هميشه سعي ميكرد به شكلي از كنفرانس دادن فرار كند. اگر مجبور ميشد در جمع حرف بزند اضطراب زيادي پيدا ميكرد.
-
اولين بار حدود ۱۰ سال پيش بود كه دورهاي از علايم غمگيني و ميل به گريه پيدا كرد و بيحوصله و بيانرژي شد. حوصلهي انجام كارها و حضور در جمع را نداشت. خوابش به هم خورده بود و اشتهايش كم شده بود. در اين مدت چند كيلوگرم هم وزناش كم شده بود. اين حالتها بعد از قطع رابطهي عاطفي مهماش اتفاق افتاده بود. او احساس ميكرد در اين رابطه كوتاهي كرده و خود را مقصر ميديد. اين حالت چند ماه طول كشيد تا خوب بشود. در اين مدت افت تحصيلي شديد پيدا كرده بود و از همكلاسيهايش عقب افتاد. از آن زمان به بعد هر 3ـ2 سال يك بار اين حالت را پيدا ميكرد و هيچ وقت براي تشخيص و درمان مشكلاش به پزشك مراجعه نكرده بود.
-
ميگويد مشكلاتم از زمان دبيرستان شروع شد. احساس ميكردم ديگران مرا دوست ندارند. با دوستانم كه بودم، مدام فكر ميكردم از بودن با من خسته ميشوند و حوصلهشان را سر ميبرم. خيلي اوقات با دوستانام مشكل پيدا ميكردم و اغلب دوستيهايم پرتنش و كوتاهمدت بود. وقتي در رابطههايم به مشكل برميخوردم، احساس غمگيني شديد پيدا ميكردم و گاهي خودزني ميكردم تا احساس آرامش كنم يا طرف مقابلم را وادار كنم به من و خواستههايم توجه بيشتري كند. از وقتي ازدواج كردهام هم با همسرم مشكل دارم. مرتب دعوا و جروبحث داريم، چند بار هم قهر كردهايم و تا پاي طلاق رفتهايم.
-
به او گفتهاند دچار نوعي اختلال خلقي است. گاهي به مدت چند هفته احساس شادي و پرانرژي بودن ميكند و اعتمادبهنفسش زياد ميشود. در اين دورهها پرحرف ميشود، نيازش به خواب كم ميشود و گاهي تصميمهايي ميگيرد و رفتارهايي ميكند كه به نظر ديگران غيرعادي است. به جز آن دورهها اغلب اوقات غمگين و بيحوصله است و گاهي اين غمگيني به قدري شديد ميشود كه روي كار و رابطهاش با ديگران هم اثر ميگذارد. به روانپزشك مراجعه كرده و برايش دارو تجويز شده است، اما هيچ وقت داروهايش را مرتب مصرف نكرده است. نگران عوارض اين داروها است و نميخواهد دچار عارضه شود يا به اين داروها وابسته شود. ترجيح ميدهد خودش اين مشكلات را كنترل كند و نه داروها. در اين چند سال، چند بار اين دورههاي بيماري تكرار شده و به شغل و زندگي خانوادگياش آسيب زده است.
اينها نمونههايي است از بيماريها و اختلالات رواني كه متخصصان سلامت روان هر روز با آن مواجهاند. اين اختلالات پديدههايي نادر نيستند كه فقط بخش كوچكي از افراد به آن دچار شوند. بررسيها و تحقيقات انجامشده نشان ميدهند كه در ايران هم، تقريباً مثل تمام كشورهاي ديگر، اختلالات رواني جزو بيماريها و اختلالات نسبتاً شايع هستند و تقريباً يك نفر از هر چهار يا پنج نفر از مردم در دورهاي از زندگيشان يك (يا گاهي چند) اختلال رواني را تجربه كردهاند. با اين ترتيب، ميتوانيم تصور كنيم كه همهي ما هر روز در خانوادهي خود، يا در بين دوستان و آشنايانمان با افرادي روبهرو ميشويم كه از اين اختلالات رنج بردهاند، يا اين كه خودمان در زماني آن را تجربه كردهايم يا تجربه خواهيم كرد (گرچه بسياري مواقع، به دليل برداشتها و تصورات نادرستي كه دربارهي بيماريهاي رواني وجود دارد، افراد ترجيح ميدهند از بيماري يا علايم خود به ديگران چيزي نگويند و آن را مخفي كنند)...
ادامه مطلب
