تبليغاتX
ذهن و مغز
نظریه‌ی رابطه با ابژه‌ی ملاني كلاين جمعه 1391/02/29 0:0 قبل از ظهر

Object Relations Theoryنظريه­هاي روان­كاوانه­ي فرويد، در مراحل نخستين خود، بيش­تر مبتني بر سائق­ها يا غرايز بودند. در نظريه­ي سائق­محور فرويد، سائق­ها با چند ويژگي و مختصه شناسايي مي­شوند: منبع، نيروي رانشگر، هدف و ابژه. به طور كلي، منظور از منبع يك سائق بخشي از بدن است كه آن سائق از آن­جا برمي­خيزد و بخش زيست­شناختي سائق را تشكيل مي­دهد. در واقع، منبع سائق به فرايندي جسمي اشاره دارد كه باعث ايجاد تحريك مي­شود و اين تحريك در زندگي ذهني فرد خود را به شكل بازنمايي آن سائق نشان مي­دهد. نيروي رانشگر سائق مفهومي كمّي است و نشان­دهنده­ي ميزان نيرو يا انرژي است كه آن تحريك غريزي براي انجام كار فراهم مي­كند. هدف سائق بيانگر هرگونه كنشي است كه براي ارضاي آن سائق يا فرونشاندن تنش حاصل از تحريك غريزي به كار گرفته مي­شود. در واقع، هدف هر سائقي ارضا شدن آن است كه از طريق كاستن از ميزان تحريك و انرژي نهاده­شده بر منبع سائق قابل­تحقق است. منظور از ابژه شخص يا شيئي است كه اين كنش براي ارضاشدن به آن معطوف مي­شود؛ و وجود ابژه است كه امكان رهاسازي تنش را فراهم مي­كند. در ديدگاه فرويد، ابژه قابل­تغييرترين مختصه­ي سائق است و اهميت­اش تنها در آن است كه امكان ارضاي سائق را فراهم مي­كند و هر شخص يا شيئي كه بتواند اين نقش را ايفا كند، مي­تواند ابژه­ي آن سائق قرار گيرد. با گذشت زمان، و با اصلاحات خود فرويد و بعد از او ديگر نظريه­پردازان روان­كاوي، اين برداشت و تلقي از ابژه تغيير كرد و به­تدريج اهميت بيش­تري به ابژه و رابطه­ـ باـ ابژه داده شد؛ به طوري كه ديگر نمي­توان ابژه را تغييرپذيرترين مختصه­ي سائق دانست، چرا كه از ديدگاه رشد روان­شناختي، رابطه­هاي نخستين فرد با ابژه­ها و به­ويژه ابژه­ي مادري­كننده اهميتي ويژه پيدا كرده است.

در ديدگاه رابطه­ـ­باـ ابژه، برخلاف نظريه­هاي اوليه­ي فرويد، بر ابژه تمركز بيش­تري مي­شود، تا بر سائق يا غريزه. در اين ديدگاه، تمام رابطه­هايي كه بين خود و دنيا روي مي­دهد، معطوف به ابژه است. براي مثال، ميل به پستان / مادر است كه به زندگي كودك شكل مي­دهد، و نه فقط سائق يا غريزه­ي كام­يابي دهاني، بي آن كه معطوف به ابژه­اي خاص باشد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |

(از کتاب شناخت بیماری‌های روانی. دکتر احمد جلیلی. نشر قطره. ۱۳۸۶.)

دکتر احمد جلیلی

يكي از مشكلات و موانع ارتقای بهداشت رواني و بهداشت عمومي، مسأله‌ی انگ نهادن بر بيماران است. بيماران و خانواده‌ی آن‌ها هميشه از اين‌كه در جامعه به آن‌ها به چشم ديگري نگاه شود رنج مي‌برند و يكي از دلايل عدم مراجعه‌ی به‌موقع براي درمان بيماران، باورهاي باطني است كه درباره‌ی مفهوم بيمار رواني در ذهن مردم ايجاد شده است، و يكي از اهداف روان‌پزشكان و همه‌ی ‌كساني كه در امر بهداشت رواني دستي از نزديك بر آتش دارند، مبارزه با انگ نهادن بر بيماران است. مهم‌ترين گام در اين زمينه اين است كه واقعيت بيماري‌‌ها را به جامعه بشناسانيم. افراد جامعه بايد بدانند كه بيماري‌هاي رواني هم، مانند ساير بيماري‌ها، منشاء عضوي دارند و ابتلا به آن‌ها براي مبتلايان و خانواده‌هاي‌شان عار و ننگ نيست.

در ماه مي گذشته در يك‌صدوچندمين همايش انجمن روان‌پزشكان آمريكا يكي از سخن‌رانان، پروفسور «جان‌نش» بود. پروفسور «نش» در سال 1960 جايزه‌ی‌ نوبل رياضيات را دريافت كرد (توضیح: جان نش در سال 1994 جایزه‌ی نوبل اقتصاد را برده است. س. ت.) و بعدها بر مبناي زندگي او كتابي به نام «ذهن‌ زيبا» نوشته شد و اين كتاب به صورت فيلم درآمد و چند جايزه‌ی اسكار را از آن خود كرد. نكته‌ی اصلي اين است كه پروفسور «جان‌ نش» مبتلا به وخيم‌ترين بيماري رواني يعني اسكيزوفرني است و آن فيلم فراز و فرودهاي زندگي او را از سير درمان و برنده شدن جايزه‌ی نوبل حكايت مي‌كند.

سخن‌راني پروفسور «نش» در انجمن روان‌پزشكان آمريكا، گذشته از محتواي آن، كه نشان‌دهنده‌ی نگرش علمي ايشان به بيماري‌هاي رواني‌ بود، يك پيام بي‌نظير و ارزشمند را با خود داشت و آن اين كه ابتلا به اين بيماري عيب نيست و آدم مي‌تواند بيمار رواني باشد و جايزه‌ی نوبل را هم بگيرد. و در يك سالن ده هزار نفري در حضور روان‌پزشكان و رسانه‌هاي جهان بايستد و بگويد كه من به اسكيزوفرني مبتلا بوده‌ام و درمان شده‌ام.

بهاءالدین خرمشاهی

جناب آقاي فياضي نوشته‌اي از استاد بهاءالدين خرمشاهي را كه يكي از سرآمدان نويسندگان و محققين معاصر ايران هستند به اين‌جانب دادند، كه در مورد بيماري افسردگي دوقطبي به خوبي بحث كرده بودند و در كنار اين بحث عالمانه با انتخاب عنوان «نگاهي از درون»‌ شرح داده بودند كه خود ايشان نيز به افسردگي دوقطبي مبتلا هستند. ديدن اين مقاله مرا بسيار شادمان كرد و در جهت انگ‌زدايي از بيماران آن را اقدامي هم‌رديف كار پروفسور «جان‌ نش» و بلكه برتر از آن دانستم؛ چون پروفسور «نش» در جامعه‌ی امريكا كه مسأله‌ی ‌انگ نهادن كم‌تر از ايران مطرح است به آن اقدام دست زد، و استاد بهاءالدين خرمشاهي، محقق نويسنده، مترجم و شاعر گران‌قدر معاصر، درجامعه‌اي كه هنوز بسياري از رودربايستي‌ها مطرح است به اين عمل شجاعانه دست زده‌اند. به همين جهت از ايشان خواستم و از استاد اجازه گرفتم كه اين مقاله، كه از هر جهت نقطه‌ی عطفي در كار انگ‌زدايي است، زينت‌بخش اين كتاب مختصر گردد. باشد كه هر چه زودتر سطح دانش جامعه به اندازه‌اي برسد كه مردم نگرش صحيحي از بيماري‌هاي رواني داشته باشند و بيماري هيچ‌كس، به علت تعلل و ملاحظه‌‌كاري خود و اطرافيان‌اش، در عدم مراجعه‌ی به‌موقع به پزشك مزمن نشود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |

سمپوزیوم روان‌درمانی اختلالات شخصیت چهارشنبه 1390/12/17 2:38 قبل از ظهر

سمپوزیوم روان‌درمانی اختلالات شخصیت

نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |

مکانيسم دفاعي چيست؟ جمعه 1390/12/12 1:9 قبل از ظهر
  • defence mechanismsمي‌گفت در محل کارم مدام همکاران به من حسادت مي‌کنند. سعي مي‌کنم در کارم زيادي خودم و قابليت‌هاي‌ام را نشان ندهم؛ و حتا خيلي وقت‌ها کيفيت کارم را پايين‌تر از آن‌چه هست نشان مي‌دهم. با اين حال، همه منتظرند تا بهانه‌اي پيدا کنند و از من ايراد بگيرند و به من آسيب بزنند.
  • به خاطر کاهش عملکردش در زمينه‌ي شغلي و تحصيلي مراجعه کرده بود. مي‌گفت نمي‌دانم چرا بعضي اوقات «تنبل» مي‌شوم. وقتي نزديک امتحانات است يا بايد پروژه‌اي را تحويل بدهم، بي‌حوصله مي‌شوم و دوست دارم تمام روز را بخوابم. مدام کارها را عقب مي‌اندازم و در نهايت، در آخرين فرصت، کار را با استرس زياد و کيفيتي پايين انجام مي‌دهم.
  • آدم جالبي است. انگار هيچ چيزي نمي‌تواند او را عصباني کند. حتا وقتي مشکل بزرگي در زندگي‌اش پيش مي‌آيد، غالباً به طنز درباره‌ي آن حرف مي‌زند و خودش هم مي‌خندد. انگار نه انگار که در دردسر افتاده است.
  • بخش زيادي از زندگي‌اش را به کارهاي عام‌المنفعه اختصاص داده است. بسيار آدم «نوع‌دوستي» است و انگار منتظر است تا راهي پيدا کند تا به ديگران کمک کند. تا حالا نديده‌ام منافع خودش را بر ديگران ترجيح بدهد.

مثال‌هاي بالا نمونه‌هايي هستند از آن‌چه در روان‌شناسي و روان‌کاوي با عنوان «مکانيسم‌هاي دفاعي» مي‌شناسيم. منظور از مکانيسم دفاعي روش‌هايي است که ذهن انسان (غالباً به طور ناخودآگاه) به کار مي‌برد تا با تعارض‌هاي درون‌رواني خود کنار بيايد. براي درک بهتر اين تعريف، بهتر است ابتدا برخي از مفاهيم اصلي در روان‌کاوي را مرور کنيم. براساس نظريه‌ي روان‌کاوي، بخش زيادي از افکار، احساسات و رفتارهاي انسان تحت تأثير بخش ناخودآگاه ذهن او است. ناخودآگاه بخشي مهم و عمده از ذهن انسان است که به طور مستقيم در دست‌رس آگاهي او نيست، اما بر زندگي او تأثيري بسيار مهم دارد. فرويد ذهن انسان را به «کوه يخ» تشبيه مي‌کند که بخش اندکي از آن در بالاي آب قرار دارد و قابل‌مشاهده است (بخش خودآگاه ذهن)؛ اما بخش عمده‌ي اين کوه يخ در زير آب قرار دارد و در نگاه اوليه قابل مشاهده و دريافت نيست (بخش ناخودآگاه ذهن). بر اين اساس، بخش اصلي زندگي رواني انسان متأثر از بخش ناديدني اين کوه يخ، يعني بخش ناخودآگاه ذهن، است. بنابراين، بسياري اوقات نه خود فرد و نه اطرافيان‌اش نمي‌تواننداز مشاهده‌ي ساده‌ي گفتار يا رفتار يک فرد به تمام علت‌هاي ذهني آن آگاهي پيدا کند. آگاهي يافتن از ريشه‌هاي ناخودآگاه رفتار آدمي از سرنخ‌هاي ديگري که در احساس، رفتار يا گفتار او وجود دارد، و غالباً از طريق روان‌کاوي، قابل‌انجام است...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |

نظرتان درباره‌ی این جملات چیست؟

می‌گویند....


مبنای فلسفه‌ی قدیم، تا دکارت، و فلسفه‌ی ما در کل، اصالتِ حیث بیرونی، رئالیته و عینیت (ابژکتیویته) بوده است. در آن جا آن‌چه اصالت داشت و علم تلقی می‌شد، میزان انطباق حیث درونی و سوبژکتیو با حیث بیرونی و ابژکتیو بود: این که چه قدر ذهن انسان می‌تواند واقعیت بیرونی را به نزدیک‌ترین شکل ممکن با آن درک کند. اصالت با امر بیرونی است و معیار علمی بودن انطباق درک سوبژکتیو بر واقعیت ابژکتیو بیرونی. در واقع، رئالیسم سنگ‌بنای تفکر فلسفی دوران پیش از دکارت، و تفکر یونان قدیم تا پایان قرون وسطا بوده است. از زمان دکارت، و با تولد فلسفه و تفکر مدرن، امر سوبژکتیو هم واجد اصالت دانسته شد. برمبنای تفکر دکارت، آن چه می‌توانیم به آن اطمینان داشته باشیم اندیشه‌ی فرد است و فرد در وهله‌ی نخست به اندیشه‌ی خود دست‌رسی دارد، و با واسطه‌ی آن است که قادر به درک امر بیرونی می‌شود. دکارت نقطه‌ی آغاز تفکر فلسفی را بر سوبژکتیویته قرار می‌دهد، و نه بر واقعیت ابژکتیو بیرونی: «می‌اندیشم، پس هستم». سوبژکتیویته به عنوان فاعل عمل شناسایی، و امر ابژکتیو مفعول آن قرار می‌گیرد. سوبژکتیویته عاقل است (فاعل شناسایی و تعقل) و امر ابژکتیو معقول (مفعول شناسایی و تعقل). به عبارتی، شروع تفکر مدرن عکس‌العملی بود در برابر ارزش‌های محافظه‌کارانه‌ی رئالیسم.


آیا این‌ها به معنای آن است که رویکردی که علم را به شکل پوزیتیویستی و کاملاً ابژکتیو تعریف می‌کند، ویژگی تفکر فلسفی پیشامدرن است؟ آیا نفی یا کم‌اهمیت دانستن فاعل شناسایی (سوبژکتیویته) و تکیه‌ی مطلق بر امر ابژکتیو و بیرونی، در تعارض است با تفکر مدرن؟ کجاهای این نوشته نادرست، ناقص یا متناقض است؟ کجاها درست است؟
نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |

کاريکاتور

کریس و گامبریچ در سال ۱۹۳۸ مقاله­ای را با عنوان «اصول کاریکاتور» در مجله­ی بریتانیایی روان­شناسی پزشکی منتشر کردند، و در آن­جا از منظری تاریخی به شکل­گیری کاریکاتور و جایگاه آن در هنر پرداختند. آنان در مقاله­ی خود اشاره می­کنند که کاریکاتور چهره تا پایان قرن شانزدهم میلادی به وجود نیامده بود و کار ساده­ای که در کاریکاتور انجام می­شود، یعنی تحریف سیمایه­های یک شخص با هدف ایجاد حس طنز و کمدی، در هیچ یک از دوره­های هنر کلاسیک، قرون وسطا و رنسانس شناخته­شده نبود و حتا تلاشی برای آن انجام نشده بود. در واقع، با وجود آن که هنرمندان آن دوره­ها با اشکال مختلف هنر کمدی آشنا بودند، اما کاریکاتور به مثابه یک فرم هنری تا پایان قرن شانزدهم شکل نگرفته بود و تنها در آن زمان بود که به عنوان فرمی نو در هنر به رسمیت شناخته شد.

از نظر تاریخی برادران کاراچی، یعنی آگوستینو (۱۵۵۷ تا ۱۶۰۲) و آنی­باله (۱۵۶۰ تا ۱۶۰۹)، را مبدعان کاریکاتور در قرن شانزدهم می­شناسند. بالدینوچی (۱۶۲۴ تا ۱۶۹۷)، که از نامدارترین مورخان هنر و سرگذشت­نگاران هنرمندان دوره­ی باروک است، توصیفی دقیق از کاریکاتور چهره ارایه داده است و آن­ها را چهره­نگاره­هایی توصیف می­کند که در آن­ها برخی ویژگی­ها به شکلی خاص تحریف می­شوند و با این کار ماسک از چهره­ی قربانی، یعنی سوژه­ی کاریکاتور، برداشته می­شود. او ذکر می­کند که این نقاشی­ها به طور کلی شبیه مدل اصلی هستند، اما اجزایی خاص از آنان به طور دل­بخواهی تغییر داده شده است. نتیجه­ی این کار ایجاد حسی کمدی در اثر است. در عین حال، شباهت موجود در کاریکاتور با سوژه­ی اصلی، واقعی­تر از آن است که با تقلید صرف از سوژه می­توان ایجاد کرد. یعنی، این تحریف­ها و اغراق­های اعمال­شده در مختصات چهره­ی افراد قرار است با بزرگ­نمایی ویژگی­هایی از سوژه­ی کاریکاتور، نمایشی عریان­تر و واقعی­تر از آنان ارایه دهد.

  Caricature of Rabbatin de Griffin and his wife Spilla Pomina

کاریکاتور راباتین دو گریفی و همسرش اسپیلا پومینا (آگوستینو کاراچی)[۹]

یکی از ویژگی­های کاریکاتورها که مورد توجه قرار گرفته «ساده­سازی» آن­ها بود و اغلب کاریکاتورها با چند حرکت قلم کشیده می­شدند. این ویژگی به خصوص در آثار جیووانی لورنتسو برنینی (۱۵۹۸ تا ۱۶۸۰) برجسته بود. ساده­سازی از زمان برنینی تاکنون به عنوان یکی از مشخصه­های اصلی کاریکاتورها باقی مانده است. ویژگی ساده­سازی در کاریکاتور، از منظر روان­کاوانه، یادآور سازوکار متراکم­سازی در رویاپردازی است که در آن­جا هم یک ویژگی خاص می­تواند جای­گزین کلیت یک موضوع شود یا ممکن است در رویا یک شخص تنها با یک ویژگی منفرد خود نمایش داده شود. با این حال، گرچه ساده­سازی یکی از ویژگی­های اصلی کاریکاتور در شکل ایده­آل خود است، اما قاعده­ی اصلی که معرف کاریکاتور است، تحریف است و نه ساده­سازی.

  Giovanni Lorenzo Bernini

جیووانی لورنتسو برنینی (۱۵۹۸ تا ۱۶۸۰)

کاربرد تصویر برای تمسخر و تحقیر افراد به پیش از این دوره باز می­گردد. قبل از این دوره نیز از تصویر برای استهزای افراد استفاده می­شده است. برای مثال در اواخر قرون وسطا و در دوره­ی رنسانس، رسم بود که در کنار مجازات­های معمول از تصویر هم برای بی­اعتبار کردن و تمسخر و تحقیر مجرمان و محکومان استفاده شود. در فلورانس تصویر فرد محکوم را، به شکل از دار آویخته، روی تالار شهر می­کشیدند تا با این کار مجازات و تنبیه او را دایمی کنند. حتا گاهی که محکوم موفق می­شد از مجازات بگریزد، این تصویر را به جای مجازات واقعی او حفظ می­کردند. کریس و گامبریچ این تصاویر را اشکال اولیه و نیای کاریکاتور می­دانند. اما همان طور که گفته شد، با وجود سادگی فنی ترسیم کاریکاتور و با وجود مهارت هنرمندان دوره­های پیش، تا پایان قرن شانزدهم این فرم هنری شکل نگرفته بود. پایان قرن شانزدهم هم­زمان بوده است با تغییری بنیادین در نقش و جایگاه هنرمند در جامعه. در نتیجه­ی این تغییر هنرمند دیگر فقط یک صنعت­گر نبود که می­بایست واقعیت را بازنمایی یا تقلید کند؛ بلکه آفرینش­گری بود که باید دنیای خویشتن را می­آفرید. در واقع، در این دوره نقش هنرمند از تقلیدگر واقعیت به آفریننده­ی آن تغییر پیدا کرد. از نظر روان­شناختی می­توان چنین گفت که در این دوره کار هنرمند تبدیل شد به فرافکنی تصویر درونی و ذهنی خود. با این دیدگاه ارزش اثر هنری بر اساس نزدیکی­اش به دنیای ذهنی هنرمند تعریف می­شد و نه بر اساس شباهت­اش به دنیای بیرونی و واقعی. در واقع، این شرایط بود که زمینه­ساز شکل­گیری اکسپرسیونیسم و سوررئالیسم شد. در این سبک­ها اثر هنری بازتابی از ذهن خودآگاه و ناخودآگاه هنرمند بود و هنرمند با فراتر رفتن از تقلید صرف از واقعیت، می­کوشید تا به جوهر اشیا دست یابد و آن را نمایش بدهد. در این دوره، تعریف هنر با آن­چه ارسطو بیان می­کرد، یعنی تقلید از طبیعت، تفاوت پیدا کرد؛ و دیگر مهارت صِرف نبود که هنرمند را مشخص می­کرد، بلکه مشخصه­ی هنرمند بینش و قوه­ی خیال او بود. کاریکاتوریست در این دوره به دنبال «فرم کامل» نبود، بلکه به دنبال «دفورمیتی کامل» بود، و می­خواست از ظاهر بیرونی چهره­ی سوژه درگذرد تا به ماهیت درونی­اش دست پیدا کند...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |

happinessاتفاقات روزهای گذشته درباره‌ی گرد هم آمدن گروهی از شهروندان و شادمانی و بازی گروهی آنان، جدا از انتقادها و ایرادهایی که از جنبه‌های مختلف به آن وارد شده است، زمینه را برای اندیشیدن درباره‌ی پدیده‎ای اجتماعی فراهم کرده است: اندیشیدن درباره‌ی نقش فعالیت‌ها و آیین‌های گروهی در هویت فردی و ساختار جامعه. اندیشیدن درباره‌ی این که فعالیت‌هایی مانند این مراسم آب‌بازی، یا آتش‌بازی چهارشنبه‌سوری، یا سایر آیین‌ها و مراسمی که در مناسبت‌های مختلف جشن و سوگواری انجام می‌شوند، چه تأثیرات فردی و اجتماعی دارند؟ علل گرایش افراد به شرکت در این نوع مراسم یا حداقل تماشای آن چیست؟ و چرا این آیین‌های جمعی با گستردگی فراوان، از دیرباز و در جوامع و قبایل ابتدایی تاکنون، و در کشورها و فرهنگ‌های مختلف این همه رواج داشته‌اند؟

می‌دانیم که انسان موجودی است «رابطه‌جو» و در تلاش برای برقراری رابطه با افراد دیگر، و نیز رابطه با گروه و دست یافتن به احساس تعلق گروهی. انسان از طریق رابطه با دیگران است که تصویری از خود پیدا می‌کند و به هویت خود شکل می‌دهد. کودک انسان در آینه‌ی نگاه و رفتار دیگران است که هویت خود را درک می‌کند و می‌شناسد. نخست، در آینه‌ی نگاه مادر است که درکی از ارزشمند بودن خود پیدا می‌کند؛ و بعدها از طریق احساس تعلق به یک گروه و داشتن جایگاهی ارزشمند در آن هویت اجتماعی خود را بازمی‌شناسد. در واقع، هویت انسان در شبکه‌ای از روابط شکل می‌گیرد که در بدو تولد شامل اعضای درجه اول خانواده است، و بعد به تدریج خانواده‌ی گسترده‌تر، اقوام و آشنایان، همسالان، هم‌مدرسه‌ای‌ها، همکاران و افراد و گروه‌های دیگر هم به این شبکه اضافه می‌شوند. فرد از طریق سنجش جایگاه خود در این شبکه‌ها به تعریفی از خود به عنوان فرزند، همسر، پدر، هم‌کلاس، کارمند، عضو فلان تیم و فلان گروه دست پیدا می‌کند. این احساس تعلق به گروه از سویی به فرد هویت می‌دهد و از سوی دیگر مرزها و محدوده‌ها و معیارهایی را برای رفتار اجتماعی قابل‌قبول تعیین می‌کند. فردی که حس تعلق به یک گروه دارد، دیگر نمی‌تواند صرفاً به دنبال کسب رضایت‌مندی از طریق ارضای مستقیم امیال خود، و بدون توجه به مصالح گروهی که به آن تعلق دارد، باشد. در این‎‌جا فرد بخشی از احساس رضایت خود را نه از راه ارضای بی‌واسطه‌ی امیال و غرایزش، بلکه به شکلی والایش‌یافته و در جهت کسب رضایت گروهی به دست می‌آورد. فردی که احساس تعلق گروهی و همبستگی با دیگران دارد می‌تواند از بخشی از خواسته‌های خود بگذرد یا آن را به تعویق بیندازد، تا با رفتاری نوع‌دوستانه به خواسته‌های اعضای دیگر گروه یا کل گروه احترام بگذارد. در واقع، احساس تعلق گروهی باعث ایجاد مصالحه‌ای بین خواسته‌های فردی و مصالح اجتماعی می‌شود. بررسی‌های مختلف هم نشان داده‌اند که پیوستگی‌های اجتماعی و حس اعتماد متقابل در جامعه، یا آن چه با عنوان «سرمایه‌ی اجتماعی» یاد می‌شود، عاملی است که با رشد اقتصادی، سطح سلامت بالاتر، احساس رضایت بیش‌تر، و میزان پایین‌تر جرم و جنایت و تخلف همراه است. برعکس، اگر افراد یا گروه‌هایی از افراد به حاشیه رانده شوند و از عضویت در گروه و جامعه کنار گذاشته شوند، و نسبت به گروه‌های دیگر و کل جامعه احساس تعلق نداشته باشند، غالباً در بعد فردی احساس رضایت‌مندی کم‌تر، و در بعد اجتماعی احتمال عدم پای‌بندی به قانون یا تجاوز به حقوق دیگران افزایش پیدا می‌کند؛ چرا که آن قانون را حافظ منافع گروهی می‌داند که خود از آن کنار گذاشته شده و با آن افراد هم احساس تعلق و هم‌بستگی ندارد.

happiness. sadness. exclusion

یکی از کارهایی که گروه‌ها و جوامع با برنامه‌ریزی یا به طور خودخاسته برای تقویت احساس هم‌بستگی و تعلق اعضا می‌کنند، برگزاری مراسم و آیین‌هایی جمعی است؛ که پیشینه‌ای کهن و گستره‌ای وسیع دارد. این مراسم ممکن است در قالب آیین‌های مذهبی، ملی یا قومی برگزار شوند و غالباً در زمان‌هایی خاص که معرف تغییراتی در زندگی است (مانند تولد، مرگ، ازدواج، شروع سال نو) یا در سالگرد رویدادهای تاریخی و امثال آن انجام می‌شوند. در بسیاری از مواقع، انجام این مراسم با نقض موقت قواعد زندگی روزمره همراه است: ممکن است گروه‌هایی از افراد در خیابان حرکت کنند (مثلاً در سوگواری‌های جمعی)، ممکن است با پوشش‌های نامتعارف یا ازمدافتاده ی برگزار شوند و ... با این ترتیب، بسیاری اوقات این مراسم با توقف و تعلیق موقت نظم و قواعد روزمره همراه است، اما از سوی دیگر خود زمینه‎ساز نظمی باثبات‌تر خواهد بود. در واقع، در حین این بی‌نظمی، رابطه‌ای انسانی‌تر و قوی‌تر بین اعضای گروه شکل می‌گیرد که خود منجر به نظم و ساختاری باثبات‌تر از قبل می‌شود.

happy groupsزمانی که گروه‌های مختلف جامعه این امکان را پیدا می‌کنند که، با حفظ اصول اساسی جامعه و احترام به باورها و ارزش‌های گروه‌های دیگر، مراسم و آیین‌های گروهی خود را برگزار کنند، نه‌تنها به نظم و امنیت جامعه آسیبی وارد نمی‌شود، بلکه با تقویت حس هم‌بستگی درون‌گروهی، و حس هم‌زیستی و احترام به گروه‌های دیگر، ساختار جامعه از مجموعه‌ای مرکب از افرادی که تنها به دنبال منافع فردی خود هستند، به شکل جامعه‌ای متکثر و با ارتباطاتی اندام‌وار پیش می‌رود که هر فرد آن خود را متعلق به گروهی می‌داند و علاوه بر خواسته‌های خود به مصالح گروه هم می‌اندیشد، و هر گروه هم خود را عضوی از یک کلیت فراگیرتر می‌بیند. در واقع، هر گروه مانند یک عضو در بدن خواهد بود که ضمن تفاوت‌هایی که با دیگر اعضا دارد، در هم‌آهنگی با اعضای دیگر عمل خواهد کرد. به عبارتی، احساس هم‌بستگی و تعلق گروهی می‌تواند در ثبات و امنیت جامعه نیز تأثیری مثبت داشته باشد. گرچه طبیعی است که تمرین کم در این زمینه باعث وجود ایرادهایی در این نخستین تجربه‌ها بشود، کارکردهای مثبت این‌گونه شادمانی‌های گروهی می‌تواند در سیاست‌گذاری‌های ارتقای سلامت و امنیت اجتماعی هم مورد توجه قرار داشته باشد.

(این مطلب در روزنامه‌ی اعتماد پنج شنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ منتشر شده است.)

نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |

«فتوکاریکاتور» نامی است که افشین شاهرودی به شکلی از تجربه‌ی عکاسانه‌ی خود داده است. آن طور که شاهرودی در مقدمه‌اش بر این مجموعه عکس‌ها نوشته است، این تجربه حاصل جذابیت کار با لنز واید برای او و «اغراقی [است] که لنزهای واید در فواصل نزدیک ایجاد می­کنند.» او از «بازی­گوشی­های عکاسانه» با «اغراق و دفورماسیون شدید» این لنزها و جذابیت «به­هم­ریختگی پرسپکتیو و اعوجاج فرم­ها در لنزهای واید» می­گوید و ذکر می­کند که «پرسپکتیو غیرعادی و تغییر اندازه­ها در این­گونه لنزها برای بیان واقع­گرایانه مناسب نیست.» آن طور که شاهرودی در مقدمه­اش می­نویسد، در این مجموعه چهره­نگاره­ها[۱] به صورت «آگاهانه و هدفمند» خواسته است تا ضمن ثبت چهره­ی سوژه­ها (که در این مجموعه همکاران عکاس­اش هستند)، «نگاه و فردیت خود در رابطه با سوژه­هایش» نیز در آن­ها منعکس باشد، و از نگاه خودش و از طریق اغراق و بزرگ­نمایی در خصوصیات ظاهری سوژه­ها، به «وجوهی از شخصیت آنان» نیز دست یابد. به نظر شاهرودی، «خلاقیت و نوآوری با زیرپا گذاشتن آگاهانه­ی قواعد و اصول رایج و متداول، و شکستن قوانین کهنه و تکراری اتفاق می­افتد.» او معتقد است که «هر عکس درستی الزاماً عکس خوبی نیست ... عکسی که در آن تمام قواعد فنی رعایت شده باشد ولی فاقد هیجان، جذابیت و لطفی باشد که باعث ایجاد ارتباط مؤثر بیننده با آن می­شود، عکس درستی است، ولی قطعاً عکس خوبی نیست»؛ و آن طور که خود می­گوید در این مجموعه عکس­ها قصد داشته تا به تلاشی تجربی برای استفاده از امکانات بیانی عکاسی در خلق کاریکاتور دست بزند.

افشین شاهرودی

در نگاهی کلی و گذرا به این مجموعه، چهره­نگاره­هایی را می­بینیم از عکاسان ایرانی با ژست­ها و حالات گوناگون، که طبق گفته­ی شاهرودی، بعضی از این ژست­ها پیش­نهاد او، ولی بیش­ترشان انتخاب و خواست خود سوژه­ها بوده است. در این نگاه کلی عمده­ترین ویژگی، که در این عکس­ها به چشم می­آید، عبارت است از تحریف­ها[۲] و کژدیسگی­هایی[۳] که در چهره و حالات سوژه­ها ایجاد شده است. این تحریف­ها در کم­ترین حد خود باعث نوعی «آشنایی­زدایی[۴]» و در شکل­های شدیدتر حتا منجر به تشخیص­ناپذیری[۵] چهره­ها شده است. به هر حال، در همان نگاه نخست سوژه­ها را در حالاتی غریب می­بینیم که اگر افرادی آشنا باشند با خاطره­ی ما از چهره­ی آن افراد، و حتا اگر ناآشنا باشند هم با تجربه­ی معمول ما از چهره­ی عادی انسان برایمان متفاوت است. گاه این اغراق‌ها و تحریف‌ها در حدی است که چهر‌ه‌ها، گرچه تا حدودی کیفیت کلی انسانی خود را دارند، حالاتی ازشکل‌افتاده و درهم‌ریخته پیدا می کنند، و گویا این سوژه‌ها به نوعی «انسانی­زدایی»[۶] می­شوند. این ویژگی­ها با آن­چه به طور معمول از عکس و عکاسی انتظار داریم، یعنی بازنمایی دقیق و بی­کم­وکاست واقعیت، متفاوت است. اما چرا عکاس، به جای بازنمایی عینی و دقیق چهره­ها، آن­ها را این­گونه ازریخت­افتاده و تحریف­شده به نمایش می­گذارد؟ برای پاسخ به این سؤال در ادامه به کارکردهای روان­شناختی و روان­کاوانه­ی کاریکاتور و عکس می­پردازم و البته به سبب ارتباط موضوع با لطیفه[۷] پیش از آن به دیدگاه روان­کاوانه به لطیفه نیز اشاره خواهم کرد. در پایان با استفاده از بصیرت­های حاصل از این بررسی نگاهی دوباره به فتوکاریکاتورها می­کنم. در آغاز لازم است به این نکته اشاره کنم که طبیعتاً در این نوشتار مجبور بوده­ام گزینشگر باشم و تنها به وجوهی خاص از این موضوعات اشاره کنم. بررسی جامع این موضوعات نیازمند فرصت و مجالی فراخ­تر است و هدف این نوشتار نیست.

لطيفه

کارکردهای روان­شناختی کاریکاتور را می­توان از جهاتی با شوخی و کمدی و لطیفه مرتبط دانست؛ و به همین دلیل پیش از ورود به بحث کاریکاتور، به رویکرد روان­کاوانه به لطیفه­ها (به­ویژه از دیدگاه فروید) اشاره خواهم کرد. فروید در سه کتاب خود به بررسی پدیده­های عادی و معمولی در زندگی انسان، یعنی رویا، لغزش زبان و لطیفه، پرداخته است. کتاب «تعبیر رویا[۸]» (۱۹۰۰) را می­توان نخستین اثر از این سه­گانه دانست که در آن به تبیین روان­کاوانه­ی رویا پرداخته است. دومین اثر در این سه­گانه کتاب «روان­آسیب­شناسی زندگی روزمره[۹]» (۱۹۰۱) است که در آن پدیده­هایی مانند لغزش زبان و فراموش­کاری را بررسی می­کند. آخرین اثر در این مجموعه «لطیفه­ها و رابطه­شان با ناخودآگاه[۱۰]» (۱۹۰۵) است. هر سه­ی این کتاب­ها در نخستین سال­های پیدایش روان­کاوی و پیش از ارایه­ی مدل ساختاری[۱۱] ذهن توسط فروید نوشته شده­اند.

بر اساس نظر فروید، بین خواسته­های غریزی انسان و ضروریات زندگی اجتماعی تعارضی بنیادین وجود دارد. زندگی اجتماعی ایجاب می­کند که تکانه­های برخاسته از غرایز جنسی و پرخاشگری تنها در چارچوب پذیرفته­ی اجتماعی اجازه­ی بروز و بیان داشته باشند؛ و آرزوها و تکانه­های خارج از این چارچوب واپس زده می­شوند[۱۲] و از آگاهی فرد بیرون رانده می­شوند. اما آن­چه واپس زده می­شود همواره در صدد است که به آگاهی باز گردد (بازگشت امر واپس­زده[۱۳]). محتوای واپس­زده­ی ذهن برای آن که به آگاهی وارد شود و بیان شود، ناچار است از سد سانسور خودآگاهی بگذرد و برای این کار باید تغییر شکل پیدا کند و به شکلی تحریف­شده بیان شود. این شکلِ تحریف­شده از بیان امر واپس­زده خود را به شکل­های مختلف نشان می­دهد که می­توان رویاها، لغزش زبان و لطیفه­ها را نمونه­های آن دانست. با این ترتیب، افکار و تکانه­های ناپذیرفتنی و واپس­زده­شده­ی لیبیدویی[۱۴] و پرخاشگرانه امکان بروز پیدا می­کنند، اما چنان تغییر شکل پیدا کرده­اند و تحریف شده­اند که می­توانند از سد سانسور ذهن بگذرند و بدون ایجاد احساس ناراحتی و شرم و گناه بیان شوند. در واقع، بسیاری از مواقع افراد ترجیح می­دهند لغزش­های زبانی خود را تنها یک اشتباه تصادفی و بی­معنا ببینند؛ رویای خود را مجموعه­ای از تصاویر بی­ربط و بی­اهمیت تلقی کنند؛ و لطیفه­ها را تنها یک شوخی بدانند تا به این وسیله اندیشه و تکانه­ی ناپذیرفتنی پشت آن­ها را کم­اهمیت تلقی کنند و در نتیجه بیان آن تکانه­های ناخودآگاه تعارض کم­تری ایجاد کند. با این تعبیر می­توان لطیفه­ها را طغیانی در برابر ضروریات و الزام­های نظم اجتماعی دانست.

فروید در کتاب «لطیفه­ها و رابطه­شان با ناخودآگاه» لطیفه­ها را به دو گروه کلی بی­منظور[۱۵] و منظوردار[۱۶] تقسیم می­کند. لطیفه­های بی­منظور عملکرد روان­شناختی مهمی ندارند و مثلاً ممکن است صرفاً در قالب یک واپس­روی[۱۷] و به شکل بازی­گوشی کودکانه­ای با کلمات باشد. برعکس، براساس نظر فروید، بخش عمده­ای از لطیفه­ها را لطیفه­های منظوردار تشکیل می­دهند که در آن­ها به امیال واپس­زده و ناخودآگاه اجازه­ی بیان داده می­شود. فروید معتقد بود که اغلب لطیفه­های منظوردار بیان­کننده­ی تکانه­های جنسی یا پرخاشگرانه یا هر دو آن­ها هستند. بر اساس نظر فروید، هر دو دسته لطیفه­های بی­منظور و منظوردار از سازوکارهای روان­شناختی مشابهی استفاده می­کنند که در قیاس با اصطلاح رویاپردازی[۱۸]، برای اشاره به این سازوکارها از اصطلاح لطیفه­پردازی[۱۹] استفاده می­کند. در واقع، در شکل­گیری لطیفه­ها هم، مانند رویاها، همان سازوکارهای متراکم­سازی[۲۰]، نمادپردازی[۲۱] و جابه­جایی[۲۲] به کار می­رود. فروید ذکر می­کند که غالباً لطیفه­های منظوردار باعث خنده و لذت بیش­تری می­شوند که، با توجه به یکسانی سازوکارهای به­کاررفته، نمی­توان این تفاوت را تنها بر اساس فرایند لطیفه­پردازی آن­ها تبیین کرد. به نظر او، تفاوت لطیفه­های بی­منظور و منظوردار را باید در معنای روان­شناختی مستتر در هر لطیفه جست. یعنی این سازوکارهای به­کاررفته در لطیفه­پردازی نیست که باعث خنده می­شود، بلکه تکانه­ی واپس­زده­ی بیان­شده در لطیفه است که باعث می­شود احساس ما در برخورد با لطیفه­های بی­منظور و منظوردار متفاوت باشد.

برخلاف رویاها که پدیده­هایی شخصی و غیراجتماعی هستند، لطیفه­ها کارکردی اجتماعی دارند. در واقع، غالباً فکر کردن به لطیفه در تنهایی آن­قدر باعث لذت و خنده نمی­شود؛ و برای آن که لطیفه کارکرد کامل خود را داشته باشد، باید به شکل یک کنش اجتماعی روی دهد. به همین دلیل، برخلاف رویاها که غالباً غیرقابل­درک و پنهان در راز و رمز به نظر می­رسند، لطیفه­ها که جنبه­ی اجتماعی بارز دارند، به­سرعت درک می­شوند و اندیشه­ی زیرین خود را در قالب روش­های قابل­پذیرش اجتماع آشکار می­کنند؛ و انرژی سرمایه­گذاری­شده برای سانسور آن تکانه­ها و آرزوهای ممنوع را به شکل خنده آزاد می­کنند. آن­چه باعث جذابیت و لذت­بخشی لطیفه­ها می­شود همین دور زدن سانسور و بیان افکار ممنوع است. با این ترتیب، می­توانیم بگوییم که شوخی و لطیفه امری اجتماعی است؛ ما با دیگران می­خندیم و خنده می­تواند باعث استحکام پیوندهای اجتماعی شود. از سوی دیگر، لطیفه می­تواند شکل ضداجتماعی هم داشته باشد؛ ما می­توانیم به دیگران بخندیم.... (ادامه دارد)

(متن کامل این نوشته در شماره‌ی ۲۶-۲۵، زمستان ۱۳۸۹ و بهار ۱۳۹۰، فصلنامه‌ی عکاسی خلاق منتشر شده است. )



[1] portraits

[2] distortions

[3] deformations

[4] defamiliarization

[5] unrecognizability

[6] dehumanized

[7] joke

[8] The Interpretation of Dreams

[9] Psychopathology of Everyday Life

[10] Jokes and Their Relation to the Unconscious

[11] structural model

[12] repression

[13] the return of the repressed

[14] libidinal

[15] innocent

[16] tendentious

[17] regression

[18] dream-work

[19] joke-work

[20] condensation

[21] symbolization

[22] displacement

نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |

امروز با لطف یکی از دوستان به مصاحبه‌ای بر خوردم که یکی از خبرگزاری‌ها با استاد بزرگوارم، جناب آقای دکتر صابری انجام داده است. متن مصاحبه به گونه‌ای بود که هراس از تشدید انگ بیماری‌های روانی باعث شد متنی را با عجله و خستگی برای آن خبرگزاری بفرستم و امیدوار باشم با ایجاد حساسیت در دوستان اهل آن رسانه، به سهم خود در جلوگیری از تشدید باورهای قالبی جامعه نقش داشته باشم. لطفن این متن را در حد عکس‌العمل فوری من بپذیرید و امیدوارم اگر فرصتی به دست بیاید باز هم در این مورد بنویسم. به هر حال، انگ‌زدایی از بیماری‌های روانی نیاز به صبر و دقت و حوصله و تمرین دارد. باید بشنویم و بشنویم، بخوانیم و بخوانیم، و بگوییم و بگوییم. صبر داشته باشیم و خسته و ناامید نشویم.

می‌دانیم که یکی از عمده‌ترین موانع سلامت روان در اغلب جوامع، انگی است که جامعه به بیماران دچار اختلالات روانی می‌زند و باعث می‌شود افراد از داشتن اختلالاتی مانند افسردگی، اضطراب، وسواس، بیماری خلقی و ... احساس شرم کنند و حتا ترجیح بدهند مشکلات بیماری را تحمل کنند تا برچسب اختلال روان‌پزشکی به آنان نخورد. این امر باعث می‌شود بسیاری از افراد دچار این اختلالات، که با مراجعه به متخصصان و گرفتن درمان مناسب می‌توانند زندگی آسوده‌تر و کارآتری داشته باشند، از درمان‌های مؤثر و کم‌عارضه‌ای که برای این اختلالات وجود دارد محروم بمانند.

ضمن تشکر از شما که به امر سلامت روان و ارتقای آن توجه داشته‌اید، لازم دیدم با توجه به مسؤولیتی که درباره‌ی دادن اطلاعات صحیح، و کاستن از باورهای قالبی و نادرست درباره‌ی بیماری‌های روانی احساس می‌کنم و برمبنای مطالعاتی که در این زمینه داشته‌ام مواردی را درباره‌ی این مصاحبه با شما در میان بگذارم.

متأسفانه این خبر و مصاحبه طوری تنظیم شده که می‌تواند به طور بارزی باعث انگ‌زنی به بیماران روانی شود. تأکیدهایی که همکار ارجمند و دانشمندمان، جناب آقای دکتر صابری بر این امر کرده‌اند که حتا از بین افرادی که قضات تشخیص داده‌اند که احتمالاً بیماری روانی در پرخاشگری آنان نقش داشته و برای معاینه‌ی روانی ارجاع‌شان داده‌اند هم بیش از نیمی‌شان دچار بیماری روانی «نیستند» در این مصاحبه کم‌رنگ بازتاب داده شده است و تیتر انتخاب‌شده برای این مطلب القاکننده‌ی آن است که بیماری روانی عامل ارتکاب جرایم است.

تازه این را هم باید در نظر داشته باشیم که بخش عمده‌ی مجرمان برای معاینه و تشخیص روان‌پزشکی ارجاع نمی‌شوند. با این ترتیب، از بین همان بخش کوچکی که به پزشکی قانونی ارجاع می‌شوند، کم‌تر از 50 درصد سابقه‌ی اختلال روانی دارند. این اعداد حداکثر می‌تواند نشان بدهد که دقت تشخیص قضات ما برای ارجاع افراد به پزشکی قانونی چه قدر است و طبق این آماری که ارائه شده است، تقریباً در نیمی از موارد به‌درستی تشخیص داده‌اند که نشان می‌دهد برآورد خوبی از این حیث دارند و به‌اصطلاح موارد مثبت کاذب در تشخیص آنان در حد قابل‌قبولی است.

نکته‌ی مهم دیگر هم این است که ممکن است در بسیاری از این افراد رابطه‌ای بین بیماری روانی و بروز جرم‌شان نباشد. یعنی ممکن است همان‌طور که گفته شده 40 درصد متهمان پرخاشگری دچار اختلال روانی هستند، مثلاً x درصد آنان فلان بیماری دیگر را (برای مثال فرض کنید فشار خون یا در جامعه‌ای فلان بیماری شایع‌تر را) هم داشته باشند ولی ارتباطی بین وقوع جرم و بیماری‌شان نباشد. به همین ترتیب، در بسیاری افراد وجود هم‌‌زمان بیماری روانی و ارتکاب جرم به معنای رابطه‌ی علّی بین آن دو متغیر نیست.

از سوی دیگر، وقتی صحبت از این می‌شود که میزان اختلالات روان‌پزشکی در جمعیت عمومی بیش از 30 درصد است، تازه به نظر می‌رسد که اگر این گروه افراد به‌شدت انتخاب‌شده از بین مجرمان که برای معاینه فرستاده شده‌اند را با جمعیت عمومی مقایسه کنیم و از نظر فاکتورهای دیگر (مانند سن، جنس، طبقه‌ی اقتصادی ـ اجتماعی و ...) کنترل کنیم، اختلاف معنادار آماری با جمعیت عمومی نداشته باشد یا حتا شیوع اختلال روانی در آنان کم‌تر از جامعه‌ی عمومی باشد. با توجه به فاصله‌ی اندکی که بر اساس همین آمارهای ارائه‌شده در این چند روز درباره‌ی شیوع این اختلالات در جمعیت عمومی (35 درصد) با آن گروه انتخاب‌شده از مجرمان (40 درصد) وجود دارد، واقعن چنین امری نامحتمل نیست.
موارد دیگری هم وجود دارد که در این مصاحبه قابل‌نقد است اما در مجموع، متدولوژی به‌کاررفته در تنظیم این خبر دقیق نیست و برای جلوگیری از برداشت‌های نادرست باید اصلاح شود
.

من قبلن در پانلی که در بیمارستان روزبه درباره‌ی انگ‌زدایی از بیماران روانی برگزار شده بود و در خدمت استادان جناب آقای دکتر بولهری و جناب آقای دکتر حسن‌زاده بودم، به این نکته تأکید داشتم که متأسفانه گاهی حساسیت و دقت لازم در ارائه‌ی اطلاعات به جامعه کم است و باعث سوءبرداشت‌هایی می‌شود. آن‌جا تأکید کرده بودم که باید برای این‌گونه اطلاع‌رسانی‌ها آموزش منسجمی وجود داشته باشد و درباره‌ی موضوعات مرتبط با بیماری‌های روانی با توجه به این حساسیت‌ها اطلاع‌رسانی شود.

متأسفانه تحقیقات نشان می‌دهند که تصویر نادرستی که در رسانه‌ها از بیماران روانی ارائه می‌شود تأثیر منفی و پایداری بر نگرش مردم به آنان دارد، و حتا اطلاع‌رسانی صحیح و دادن آگاهی نمی‌تواند به همان اندازه‌ تأثیر مثبت بگذارد و آن را خنثا کند. به عبارتی مردم بیش‌تر این اطلاعات منفی را می‌گیرند، چون با پیش‌فرض‌ها و کلیشه‌های ذهنی آنان هم‌خوانی دارد. می‌خواهم بگویم که گرچه در مواردی که اطلاعات غیردقیق داده می‌شود، باید حساسیت داشته باشیم و آن را اصلاح کنیم، اما مهم‌تر آن است که از ارائه‌ی تصویرهای غلط در سریال‌ها و مصاحبه‌ها و ... «پیش‌گیری» کنیم. بخشی از این کار برعهده‌ی متخصصان سلامت روان و بخش دیگر بر عهده‌ی رسانه‌های متعهد است که به سلامت جامعه اهمیت می‌دهند.

با عجله‌ای که برای نوشتن این نقد داشتم، ترجیح دادم همین متن را که چندان هم منسجم و باتأمل آماده نشده بفرستم و نوشتن متنی سنجیده‌تر و کامل‌تر را به فرصتی دیگر موکول کنم. امیدوارم روزی تعامل بیش‌تر اصحاب رسانه با متخصصان سلامت روان، به‌ویژه آنان که درباره‌ی انگ بیماری‌های روانی حساسیت بیش‌تری دارند، باعث شود تا حداقل ما سهمی در افزایش انگ بیماران نداشته باشیم.

باز هم از توجه‌تان به امر سلامت روان در جامعه قدردانی می‌کنم.

نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |

  • Psychotherapyهر روز ۳ـ۲ ساعت از وقت‌اش را صرف حمام و شست‌وشو مي‌كند. خودش مي‌گويد اين حالت منطقي است و او فقط بهداشت را رعايت مي‌كند؛ اما خانواده‌اش معتقدند اين توجه او به تميزي حالت افراطي پيدا كرده و گاهي به او انتقاد مي‌كنند. مي‌گويد اوايل زمان كم‌تري براي اين كار مي‌گذاشت، اما به‌تدريج اين زمان بيش‌تر شده است. در حال حاضر دو موضوع را مشكل خود مي‌داند: يكي اين كه وقتي كه براي اين كارها مي‌گذارد باعث مي‌شود براي كارهاي مهم ديگرش وقت كم بياورد، و يكي اين كه مشاجره‌هاي خانواده با او بر سر اين رفتارها او را آزار مي‌دهد.
  • از وقتي كه به ياد مي‌آورد، وقتي مي‌خواست در جمع حرف بزند، خجالت مي‌كشيد. در دوران مدرسه هميشه نگران بود معلم از او بخواهد كه انشايش را بخواند يا از او درس بپرسد. وقتي هم كه به دانشگاه رفت، هميشه سعي مي‌كرد به شكلي از كنفرانس دادن فرار كند. اگر مجبور مي‌شد در جمع حرف بزند اضطراب زيادي پيدا مي‌كرد.
  • اولين بار حدود ۱۰ سال پيش بود كه دوره‌اي از علايم غمگيني و ميل به گريه پيدا كرد و بي‌حوصله و بي‌انرژي شد. حوصله‌ي انجام كارها و حضور در جمع را نداشت. خوابش به هم خورده بود و اشتهايش كم شده بود. در اين مدت چند كيلوگرم هم وزن‌اش كم شده بود. اين حالت‌ها بعد از قطع رابطه‌ي عاطفي مهم‌اش اتفاق افتاده بود. او احساس مي‌كرد در اين رابطه كوتاهي كرده و خود را مقصر مي‌ديد. اين حالت چند ماه طول كشيد تا خوب بشود. در اين مدت افت تحصيلي شديد پيدا كرده بود و از هم‌كلاسي‌هايش عقب افتاد. از آن زمان به بعد هر 3ـ2 سال يك بار اين حالت را پيدا مي‌كرد و هيچ وقت براي تشخيص و درمان مشكل‌اش به پزشك مراجعه نكرده بود.
  • مي‌گويد مشكلاتم از زمان دبيرستان شروع شد. احساس مي‌كردم ديگران مرا دوست ندارند. با دوستانم كه بودم، مدام فكر مي‌كردم از بودن با من خسته مي‌شوند و حوصله‌شان را سر مي‌برم. خيلي اوقات با دوستان‌ام مشكل پيدا مي‌كردم و اغلب دوستي‌هايم پرتنش و كوتاه‌مدت بود. وقتي در رابطه‌هايم به مشكل برمي‌خوردم، احساس غمگيني شديد پيدا مي‌كردم و گاهي خودزني مي‌كردم تا احساس آرامش كنم يا طرف مقابلم را وادار كنم به من و خواسته‌هايم توجه بيش‌تري كند. از وقتي ازدواج كرده‌ام هم با همسرم مشكل دارم. مرتب دعوا و جروبحث داريم، چند بار هم قهر كرده‌ايم و تا پاي طلاق رفته‌ايم.
  • به او گفته‌اند دچار نوعي اختلال خلقي است. گاهي به مدت چند هفته احساس شادي و پرانرژي بودن مي‌كند و اعتمادبه‌نفسش زياد مي‌شود. در اين دوره‌ها پرحرف مي‌شود، نيازش به خواب كم مي‌شود و گاهي تصميم‌هايي مي‌گيرد و رفتارهايي مي‌كند كه به نظر ديگران غيرعادي است. به جز آن دوره‌ها اغلب اوقات غمگين و بي‌حوصله است و گاهي اين غمگيني به قدري شديد مي‌شود كه روي كار و رابطه‌اش با ديگران هم اثر مي‌گذارد. به روان‌پزشك مراجعه كرده و برايش دارو تجويز شده است، اما هيچ وقت داروهايش را مرتب مصرف نكرده است. نگران عوارض اين داروها است و نمي‌خواهد دچار عارضه شود يا به اين داروها وابسته شود. ترجيح مي‌دهد خودش اين مشكلات را كنترل كند و نه داروها. در اين چند سال، چند بار اين دوره‌هاي بيماري تكرار شده و به شغل و زندگي خانوادگي‌اش آسيب زده است.

اين‌ها نمونه‌هايي است از بيماري‌ها و اختلالات رواني كه متخصصان سلامت روان هر روز با آن مواجه‌اند. اين اختلالات پديده‌هايي نادر نيستند كه فقط بخش كوچكي از افراد به آن دچار شوند. بررسي‌ها و تحقيقات انجام‌شده نشان مي‌دهند كه در ايران هم، تقريباً مثل تمام كشورهاي ديگر، اختلالات رواني جزو بيماري‌ها و اختلالات نسبتاً شايع هستند و تقريباً يك نفر از هر چهار يا پنج نفر از مردم در دوره‌اي از زندگي‌شان يك (يا گاهي چند) اختلال رواني را تجربه كرده‌اند. با اين ترتيب، مي‌توانيم تصور كنيم كه همه‌ي ما هر روز در خانواده‌ي خود، يا در بين دوستان و آشنايان‌مان با افرادي روبه‌رو مي‌شويم كه از اين اختلالات رنج برده‌اند، يا اين كه خودمان در زماني آن را تجربه كرده‌ايم يا تجربه خواهيم كرد (گرچه بسياري مواقع، به دليل برداشت‌ها و تصورات نادرستي كه درباره‌ي بيماري‌هاي رواني وجود دارد، افراد ترجيح مي‌دهند از بيماري يا علايم خود به ديگران چيزي نگويند و آن را مخفي كنند)...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سامان توکلی  | لینک ثابت |